أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
100
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
حكايت زاهدى « 1 » در بنى اسرائيل دويست سال طاعت كرده بود ، روز به روزه و شب به نماز بود و در آن دويست سال خداى را « 2 » يك لحظه نيازرده بود « 3 » . با خود گفت : كاشكى ابليس لعين را بديدمى تا با او « 4 » بگفتمى : برو خاك خيبت « 5 » و نوميدى بر سر كن ، كى ترا بر من هيچ دست نيست . چون زاهد اين انديشه بكرد « 6 » ، ابليس در ساعت از پيش محراب او بيرون آمد . پرسيد كى : تو كيستى ؟ « 7 » گفت : من آنم كى ترا آرزوى ديدار من بود « 8 » . فرياد از تو كى دويست سال است كى در طاعت بگذاشتى ، و من يك نفس باحوال تو راه نيافتم ، و دويست سال ديگر از عمرت مانده است ، و مرا بر تو هيچ دست نيست . اين بگفت و غريوان و گريان « 9 » از پيش چشم او غايب شد . عابد با خود انديشه كرد كى دويست سال است تا خود را در بوتهء مجاهدت مىگدازم ، به انديشهء آن كه مگر « 10 » فردا بميرم ، تا بارى از سر صفا « 11 » و طاعت به گور شوم . اكنون دويست سال ديگر ماند ؛ « 12 » صد سال قدم در ميدان « 13 » هواى خود نهم ، و اين نفس « 14 » را بمراد و شهوت « 15 » او بپرورم « 16 » ، آنگه در « 17 » صد سال واپسين « 18 » توبه كنم و گذشتهها را عذر خواهم « 19 » ، تا هم هوا و نهمت « 20 » باشد و هم صفا و طاعت باشد . ديگر روز مجلس طرب « 21 » بساخت و با اهل فسق و فساد بنشست و خمر بخورد و لغو بگفت « 22 » و زنا بكرد ، چون شب درآمد از حضرت جبروت خطاب آمد ملكالموت را ، كى برو و آن مرد بىفرمان را و آن مست زانى بىامان را و آن مفسد عاصى بىسامان را و آن مغرور شراب غرور شيطان را جان بردار « 23 » و بقعر سجّين فروبر ، كى ما جريدهء اهل سعادت
--> ( 1 ) - + بود ( 2 ) - + عز و جلّ ( 3 ) - + روزى ( 4 ) - با وى ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - كرد ( 7 ) - + ابليس ( 8 ) - بوده است ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - صفوة ( 12 ) - عمر من مانده است ( 13 ) - راه ( 14 ) - + خود ( 15 ) - كام ( 16 ) - بپرورانم ( 17 ) - + آن ( 18 ) - بازپسين ( 19 ) - عذر گذشتها بخواهم ( 20 ) - شهوت ( 21 ) - در اصل : و طاعت ؟ ؟ ؟ ( 22 ) - بكرد ( 23 ) - بستان