يحيى السهروردي ( شيخ اشراق )
47
مجموعه مصنفات شيخ اشراق
مىدهد و چيزى مىستاند . و هر كه فعلى كند از بهر غرضى بايد كه آن غرض را وجود پيش او اولاتر باشد [ از عدم ، كه اگر اولاتر نباشد پيش او فى نفسه « 1 » غرض نباشد . و هر كه پيش او كردن چيزى از ناكردن اولاتر باشد و اولاتر بجزو كمال او « 2 » باشد كه اگر « 3 » نكند آنچه اولاترست ] « 4 » او را حاصل نشود ، پس كمالش موجود نگردد ، پس كمالش بر فعلش موقوفست ، پس او فقيرست « 5 » بكردن آن چيز و از فعل خويش كمال مىپذيرد ، پس فى نفسه ناقص باشد . و واجب الوجود غنى مطلق است پس فعل او بغرض نباشد بلكه فعلش خود « 6 » خير « 7 » محض باشد . ( 52 ) و نشايد كه او چيزها را بارادت كند كه هر كه چيزها را « 8 » بارادت كند تا اولاتر نشود وجود آن ، پيش از « 9 » ارادتش بوجود او حاصل نشود و ارادتش نباشد . و آن بس نباشد « 10 » كه عوامّ گويند كه خاصيت ارادت تخصيص يك طرفست از بود و نابود و جهات امكان ، زيرا كه اگر « 11 » اين جمله « 12 » نسبت بارادت مريد يكى باشد كردن از ناكردن اولاتر نباشد . و هر كدام كه تقدير كنند كه اختيار كند اين سخن باز آيد ، و هر جانب كه اختيار كند اين خاصيت حاصل باشد كه تخصيص يك طرف كرده بود . پس واجب الوجود را و مبادى مجرّدات را فعل بارادت و از بهر غرض نباشد . و نيز بطبع نباشد كه چيزى كه فعل بطبع كند داننده نبود ، و برهان گفتيم « 13 » كه واجب الوجود دانندهء چيزهاست . و عقول نيز
--> ( 1 ) او فى نفسه : او و اگر نيز آن كردن خيراست فى نفسه T ( 2 ) او : و F ( 3 ) اگر : و اگر SH ( 4 ) از عدم . . . اولاتر باشد : - F ( 5 ) فقيرست : فقير باشد SH ( 6 ) خود : - S ( 7 ) خير : - H ( 8 ) چيزها را : چيز F چيزى T ( 9 ) از : او FHS ( 10 ) و آن بس نباشد : - F ( 11 ) اگر : - SH ( 12 ) اين جمله : - F ( 13 ) گفتيم : گفتم S