يحيى السهروردي ( شيخ اشراق )
34
مجموعه مصنفات شيخ اشراق
از ايشان موجود نبودى . [ و اگر « 1 » آن چيز كه اشتراك بدوست در هر يكى موجود نبودى ، پس وجود هر يكى نبودى ] « 2 » « 3 » . [ و آنچه اشتراك بدوست چون بر مميّز موقوف باشد « 4 » ممكن باشد ، آنچه افتراق بدوست « 5 » هم بىآنكه اشتراك بدوست نتوانست بود ، پس ممكن الوجود ] « 6 » باشند نه واجب الوجود . پس واجب الوجود يكى بايد كه باشد . [ و واجب الوجود را نشايد كه جزو باشد ] « 7 » ، كه اگر وجود او « 8 » بر اجزا موقوف شود ، معلول اجزا گردد ، پس واجب الوجود نباشد . و نيز هر يكى از اجزاء او واجب الوجود نتواند بود ، كه ما بيان كرديم كه واجب الوجود يكى باشد و اجسام و « 9 » انواع و اعراض بسيارند ، و واجب الوجود بسيار نشايد ، پس همه ممكن باشند « 10 » ، پس مرجّح و علّت جمله واجب الوجود باشد « 11 » و منتهاى جمله علل « 12 » اوست . و نيز بيان كرديم كه علل و معلولات را نهايت بايد ، پس به چيزى رسد كه او را علّت نباشد ، و آن واجب الوجودست جلّ جلاله . ( 40 ) برهانى « 13 » ديگر بر آنكه واجب الوجود يكيست آنست « 14 » كه اگر حقيقت وجوب وجود « 15 » اقتضاى آن كند كه درين يكى باشد ، پس وجوب وجود « 16 » درين يكى از بهر عين وجوب وجود « 17 » نيست ، پس
--> ( 1 ) و اگر : - SHF ( 2 ) و اگر . . . هر يكى نبودى : - T ( 3 ) هر يكى نبودى : - F ( 4 ) باشد : - F ( 5 ) بدوست : دروست F ( 6 ) پس وجود . . . پس ممكن الوجود : آنچه افتراق بدوست هم نبودى پس وجود هر يكى و آنچه اشتراك بدوست نتواند بود پس ممكن الوجود H آنچه افتراق بدوست هم نبودى نتواند بود و اگر اقتضاى آن نكند كه درين يكى باشد پس وجود هر يكى و آنچه اشتراك بدوست نتواند بود پس ممكن الوجود S ( 7 ) و واجب الوجود را نشايد كه جزو باشد : - F ( 8 ) او - F ( 9 ) اجسام و : اجسام F ( 10 ) باشند : باشد SH ( 11 ) باشد : بايد SH ( 12 ) علل : عالم T ( 13 ) برهانى : برهان F ( 14 ) آنست : - F ( 15 ) وجوب وجود : وجوب و وجود SHF ( 16 ) وجوب وجود : وجوب و وجود SF وجوب و وجوب H ( 17 ) وجوب وجود : وجوب و وجود TSHF