شهاب الدين احمد سمعانى
616
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
قفص الفت نگيرد 12 . يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ . اگر اين حيات ريزهء ترا كه تو دارى هيچ آفت نيستى جز آنكه تا اين هست همه كارها از او در غيب است اين آفت خود بسنده استى . ضدّيتى عظيم نهادند 13 اين حيات را با اسرار غيب . حيات انبيا حظّ ايشان نبود ، لا جرم حجاب ايشان نبود . از عهد آدم تا منقرض عالم به حيات هيچكس قسم ياد نكردند مگر به حيات مصطفى : لعمرك . مصطفى را - عليه السّلام - حياتى بود در باطن ، كه او بدان حيات حىّ بود ، و آن حيات ، حيات نبوّت بود ، و آن حيات شصت و سهساله حيات بشريّت بود ، چون سر در روضهء خاك كشيد حيات بشريّت به نهايت رسيد نه حيات نبوّت . آن مهتر را كه از غار در كار كشيدند تا نپندارى كه آن مهتر از غار بيرون آمد خلوت غار بدرود كرد ، خلوتگاه غار با سرّ سينهء او عنان زنان مىآمد انى ابيت عند ربى . به شب به ظاهر به حجرهء عايشه شدى و كس خود ندانستى كه خلوتگاه كجاست . آرى حديث عايشه بهانه بود و قصّهء حفصه نشانه بود ، امّا سرّ دل حق را يگانه بود 14 . حبب الى من دنياكم الثلاث . در همه عالم نظر كرديم سراى خلوت حقيقت ما را هيچ پردهاى نيكوتر از پردهء زنان نيامد . خلوتگاه مصطفى - عليه السّلام - كه تمام گشت مىبايست كه زحمت خلايق از وى دور گردد . پردهاى ببست و سرپوشيدهاى چند به حكم او كردند تا سرّ سرپوشيده بواسطهء چند سرپوشيده به صميم دل وى رسد ؛ لا جرم بر منبر رسالت اين خطبه مىكرد كه حبب الى من دنياكم الثلاث . زنان را بر ما دوست گردانيدند ؛ زيرا كه حجاب رحمت ايشان آمدند ، شاد باشيد كه چنين مقدّمى و پيشوايى داريد . موسى چون از مصر بيرون آمد فرعون بر اثر بيامد ، بنو اسرائيل گفتند : فرعون آمد . موسى گفت : إِنَّ مَعِي رَبِّي سَيَهْدِينِ . چون نافهء مشك عشق اين امّت بگشادند خطاب آمد كه إِنَّ اللَّهَ مَعَنا . / a 209 / كاروانى كه سلطان عهد آن را بدرقه دهد محفوظ بود ، چون كاروانى بود كه سلطان خود بدرقگى او كند 15 چگونه بود . بدرقهء كاروان به قدر تعبيهء كاروان بود ، هرچند تعبيه عزيزتر ، بدرقه قوىتر . لباب سرّ اسرار معانى تعبيهء سينههاى امّت مصطفى - عليه السّلام - بود . اى امّت محمّد دل قوى داريد كه اميد است كه تعبيه به رمّت به حضرت بريد كه بدرقه و پيشرو قوى است . نحن الآخرون السابقون . حكما چنين گويند كه اوّل الفكرة آخر العمل و آخر العمل اوّل الفكرة . هر چه در فكرت مقدّم است در عمل مؤخّر است و هر چه در عمل مؤخّر است در فكرت مقدّم است .