شهاب الدين احمد سمعانى

617

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

مردى گويد : مرا خانه‌اى بايد تا سرما و گرما از من باز دارد . نخست بنايى بنهد و ديوارى برآرد ، آنگه سقف بزند ، آن سقف در فكرت مقدّم بود ليكن در عمل مؤخّر آمد . سرّ نظر ازل كه بود به محمّد و امّت محمّد بود ، ليكن چندين مقدّمات و وسايط مىببايست تا آن جمال بر خلق آشكارا گردد . آرى سنّت چنين رفته است كه لشكر در پيش رود و ملك بر ساقه . اگر به اصحاب مىنگريد اصحابى كالنّجوم ، و اگر به اهل بيت مىنگريد أَنَّما يُرِيدُ اللَّهُ ، * و اگر به امّت مىنگريد مثل امّتى مثل القطر ، الحديث . و اگر به عهد مىنگريد بعثت فى خير قرون بنى آدم . هركه محبّ صحابهء من است او را هدايتى است كه آن را اضلال نيست ، و هر كه دوستدار آل من است او را نجاتى و حياتى است كه آن را انقطاع نيست ، و هر كه از امّت من است او را بقايى است كه آن را فنا نيست 16 . كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ . نجوم كه چون مسامير زراندود بر روى اين طبق كبود زده‌اند به حكم ضيا سرمايهء هدايت آمدند . هدايت به اقدام صحابه در بست و نجات به اقدام آل در بست ، حيات به اقدام امّت در بست . اهل عصر اوّل بودند كه بوى با كورهء ثمرهء باغ نبوّت به مشام صدق ايشان رسيد وَ الَّذِي جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ . مصطفى حق آورد ، حقّ صدق طلب كرد ، محمد حقى داشت جويان صدق ، و صديق صدقى داشت جويان حق . هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى . * ابو بكر در دل جراحتى داشت از صدق مرهمى مىطلبيد از حق ، و رسول مرهمى داشت از حق خسته‌اى مىطلبيد در عين صدق . روزى عمر را - رضى اللّه عنه - با ابو بكر - رضى الله عنه - سخنى مىرفت ، رسول - عليه السّلام - درآمد و ايشان را ديد در خشم شده ، در روضهء رخسارهء محمّدى گل سرخ غضب بشكفت ، گفت : يا ايّها النّاس هل انتم تاركون لى صاحبى انّى اتيت بما بعثت ؟ فقال النّاس لى كذبت ، و قال ابو بكر صدقت . هنوز دام دعوت نگسترده بودند كه صديق در دام مانده بود و ديگران گرد بر گرد مىگشتند ، مصطفى را - عليه السّلام - صيّادوار از آن عالم غيب بفرستادند تا در روضهء مكّه دام غيب بنهد . هر كجا دامى گستردند ملواحى ببايد ، صديق را ملواح دام نبوّت كردند ، و انّ عمر لحسنة من حسنات ابى بكر و لهذا قال عمر : ليتنى كنت شعرة / b 209 / على صدر ابى بكر . سينهء صدّيق حقّه و خزانهء درّ اسرار غيب بود ، عمر مىگويد : چون خزانهء درّ در سينهء ابو بكر نهادند ، كاشكى ما را پاسبانى كوى صدّيق دهند تا بر سطح سينهء او چوبچهء درد مىزنيم . امروز صدّيق را غار غيرت بود فردا يار خلوت . انّ اللّه