شهاب الدين احمد سمعانى

615

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

هيچ صاحب صدق از مرگ نترسد . حسن بن على - رضى اللّه عنه - پدر را ديد به يك پيرهن حرب مىكرد ، گفت : ليس هذا زىّ المحاربين . على گفت : ما يبالى ابوك اسقط على الموت ام سقط الموت عليه . صدق زاد سفر مرگ است و مرگ راه بقاست و بقا صفت خواصّ است ، اهل غفلت چون به سر مرگ رسند بدان نگرند تا چه مىدهند ، امّا اهل حقيقت چون به سر مرگ رسند بدان نگرند تا چه مىستانند . پيرهن خلق از سرت برمىكشد و خلعت نو در سرت مىافكند جاى شادى است . مردى جامه‌اى در پوشد و ماهى بدارد پس دلش از آن بگيرد ، چون جامهء نو پيش او آرند بدان شاد گردد . مردى هفتاد سال در يك پيرهن ببود ، آن پيرهن خلق گشت ، آن پيرهن از سر وى برمىكشند و قرطهء ملك ابدى در وى مىپوشند جاى شادى نيست . عمّار ياسر نودساله گشته بود 10 ، چنان گشته بود كه نيزه در دست گرفتى دستش مىلرزيدى ، مصطفى - عليه السّلام - او را گفته بود كه آخر قوت تو از دنيا شربتى شير باشد . در حرب صفّين عمّار حاضر بود نيزه در دست گرفته ، تشنه گشت ، پاره‌اى آب خواست قدحى شير به وى دادند يادش آمد حديث مصطفى عليه السّلام ، گفت : امروز روز دولت عمّار است ، آن شربت بكشيد و پيش رفت و مىگفت : اليوم القى الاحبّة محمّدا و حزبه . اين حيات دنيا پرده‌اى است ظلمانى در روى روزگار تو كشيده ، كى بود كه اين پرده را به دست لطف در كشند تا تو به سر نقطهء حيات ابدى رسى . تا اين حيات بر جاى است 208 / / b بقاى ابدى در پرده است ، چون اين پرده برگرفتند بقاى ابدى روى به تو آرد . آن مرغك را از صحرا بگيرند و در خانه آرند و بال ببرّند و در قفص كنند ، هم بال‌بريده و هم در قفص تنگ كرده . مرا خود يك عقوبت بس نبود ، قصّهء تو مىگويم چه جاى مرغ است . الارواح جنود مجنّدة . اين ارواح را پيش از وجود اشباح به چندين سال در وجود آوردند در آن فضاى پاك پرواز مىكردند ، صيّادى از قدرت درآمد و از آب و خاك قفصى ساخت . صيّادان ديگر به حيلت گيرند امّا صيّاد مشيّت به قوّت گيرد . آن مرغ صحرايى را در قفص كردند و در زندان باز داشتند و پرّش ببريدند ، آنگه چون مرغ صحرايى را بال ببرّند روزى چند برآيد بال‌بريده ، بيفتد 11 ، و زير آن بال بالى نو پديد آيد ، خداوند خانه بر اعتماد آنكه بال‌بريده است در قفص بگشايد مرغ صحرايى به آشيانهء خود باز نشود ؛ زيرا كه مرغ هوايى با