شهاب الدين احمد سمعانى

597

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

بر جانيان آشكارا كرد ؛ از ميان آدميان را بيافريد و ايشان را صفت و سمت دوستى داد و صد هزار لطائف و عواطف غيبى در حق ايشان آشكارا كرد ، بستاخ گشتند كه منشور همه از درگاه سلطان داشتند منبسط شدند بر فرمان بيرون آمدند كه لايباليان مملكت بودند و خليع العذاران خلقت 16 بودند عالم را به جنايات و اوزار بيالودند ، صفت عفو در كار آمد هر چه به هفت هزار سال كرده بودند صفت عفو به يك لحظه به عدم باز برد 17 . اى جوامرد ! ندانم كه آن روز كه خمير آدم مىسرشتند خميرمايه از چه بود ، مرا چنين مىآيد كه درختى كه در خاك و گل كارد 18 چنين بالا نگيرد كه أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ . احمد خضرويه عزيزى بوده است ، وقتى به نزديك بو حفص حدّاد مىآمد ، بو حفص عزيز عهد بود ، چهار زن داشت ، ايشان را گفت : هر چه توانيد باز مگيريد از تكلّف . آن شب كه دعوت ساخت صد چراغ در خانه برافروخته بود ، احمد را در دل آمد كه اين اسراف است ، بو حفص صاحب اشراف بود با احمد گفت : هر چه افروختهء بشر است بازكش 19 . هفت هزار سال برآمد فروغ اين آتش تيزتر است . زردشت به آتش دعوت كرد چندين سال است تا گبران آن را مىپرستند ، چون صولت دولت احمدى در عالم آمد چند هزارساله آتش گبران را به عدم باز برد ، خلق را بنمود كه افروختهء بشر را اصل نبود ، كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ 20 . اين روايت خاك نه مختصر است . سلطان محمود فرزند خويش را وليعهد خود كرد به هرات ، و خود غاشيهء مسعود بر دوش نهاد چنان كه معروف است . وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ . اى جبرئيل غاشيهء محمد بر دوش گير و تا سدرة المنتهى مىكش ، امّا چون حديث سوختگان ما رود ترا از غاشيه‌دارى معزول كرديم 21 . بيت من غاشيه بردارم روزى كه سوار آيى * خاك قدمت باشم چون تو قدم آرايى 22 عجب كارى ، اين خاك تيره آفريده ، آنگه برگزيده از هر چه آفريده . قاعدهء كار آدم و آدمى از خاك نهاد تا خلقان بدانند كه اصطفائيّت 23 از راه صورت نيايد از راه صفت درآيد . آدم را - عليه السّلام - آن سالك اوّل ، آن چشمهء لطف ازل ، آن صندوق اعجوبه‌هاى قدرت ، آن حقّهء لطف حقيقت ، آن نهال بوستان كرامت ، ميان مكّه و طائف در مهد عهد معارف