شهاب الدين احمد سمعانى

582

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

آن عزيزى مىگفت : در حال نزع داود را ديدم در خانهء خراب شده در شدّت گرما بر خاك افتاده و نيم‌خشتى در زير سر نهاده و جان مىكند و قرآن مىخواند ؛ گفتم : يا داود لو خرجت الى الصحراء ما ذا كان ؟ اگر بدين صحرا درآيى 8 چه باشد ؟ گفت : يا فلان انّى لاشتهيه ، و لكن استحى من ربّى ان انقل قدمى الى ما فيه راحة نفسى . گفت : هرگز اين نفس مرا بر من دست نبوده است ، در اين حال اولاتر كه نباشد ، و هم در آن حال بر آن خاك جان بداد و بيرون نيامد 9 . للّه الحمد كه اين عقبهء 10 مرگ بر راه همه خلق نهاده‌اند تا اين بىدينان قدر خويش بدانند . از همه دولتها كه در دنياست بعد از توحيد هيچ دولتى عزيزتر از مرگ نيست . دينداران سعداء دين را تاج كبرياى سلطنت به دروازهء مرگ بر سر نهند ، برخورداران شريعت توقيع دولت به در مرگ خواهند يافت ، مرگ حرم 11 لا إله الّا اللّه است و آستانهء دار الملك قيامت ، و ممرّ زوّار حق است و مركز عزّ عارفان ، و منظر 12 ارواح مقرّبان ، و طليعهء عنايت ازل ، و مقدّمهء رعايت ابد . هيچ‌كس را در عالم چندان راحت نيست كه مرد متّقى را فى اللّحد مع الاحد ، علم اسلام و كوس ايمان با خود به خاك برده تا با علم ايمان و كوس ايقان به قيامت آيد ، چنان كه پادشاهان به شهر خويش درآيند . دريغ مىآيد حديث گرسنگان با سيرخوردگان گفتن ؛ اين حديث را سوختگان يابند چنان كه ايشان بودند . سعيد مسيّب از كبار تابعين بوده است ، در حلية الاولياء آورده است شيخ ابو نعيم حافظ - رحمه اللّه - از سعيد كه گفت : ما اذّن المؤذّن منذ ثلاثين سنة الّا كنت فى المسجد و ما فاتتنى الصّلاة فى الجماعة منذ اربعين سنة ، و صلّيت الغداة بوضوء العتمة خمسين سنة و ما نظرت الى اقفية القوم كانوا سبقونى الى الصّفّ الاوّل منذ اربعين سنة و ما دخل علىّ وقت الصّلاة الّا و قد اخذت فى اهبتها و انا اليها مشتاق . و اين سعيد داماد بو هريره بود و زيد بن ثابت و ابن عبّاس را شاگردى كرده بود ، او چنين مىگويد : سى سال مؤذّن بانگ نماز نكرد الّا كه مرا در مسجد ديد منتظر نشسته ، و هرگز هيچ نماز نگزاردم الّا كه در اشتياق ديگر مىسوختم ، تا كى بود كه ما را از آن بازرهانند . او را در خانه فرزندى بود از صالحات مؤمنات قانتات ، و در آن عهد خطبه به نام عبد الملك مروان بود ، خواست كه فرزند سعيد را به نام پسر خود كند ، با سعيد بگفت ، امتناع كرد ، الحاح كرد سود نداشت ، عبد الملك را خشم آمد ، / a 197 / بفرمود تا او را به محلّ سياست بردند و فروكشيدند و صد تازيانه بىمحابا بزدند و از سر تا پاى