شهاب الدين احمد سمعانى
569
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
لَكُمْ رَبِّي . امّت مصطفى را به اعمال 5 مخالفت كرده و مهتر در صحراى قيامت بر منبر عرش رفته و زبان اعتذار برگشاده كه عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً . شفقت مصطفى بر امّت وراى شفقت يعقوب بود بر فرزندان ؛ ايشان از صلب شهوت بودند و اين فرزندان از صلب شريعت . و مثل جان و كالبد چون مثل زليخا و يوسف است كلّ واحد منهما ترك / b 192 / الذّنب الى صاحبه . يوسف گفت : هِيَ راوَدَتْنِي ، زليخا گفت : ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً ، آنگه چون زليخا اقرار داد به برائت ساحت صدّيقى از اوضار اوزار ، بعد از فرقت نسيم وصلت در روضهء قربت بجست . همچنين نفس امّارهء قمّارهء خمّارهء زمّاره به ظلم و خيانت اقرار دهد ، نسيم وصال از مهبّ اقبال ببزد ، دستش گيرد و به مقعد صدق صدّيقان فرود آرد . و مثل صاحب كبيره در آتش مثل يوسف است در زندان . آن سجن عتاب بود نه سجن عذاب . همچنين دوزخ در حق موحّدان كه به كبائر ملوّث باشند حبس تأديب و تعيير است 6 نه حبس تعذيب و تعزير . اى جوانمرد ! حديث بهشت و دوزخ با مبتديان راه گويند ، امّا اين مردان را كه ميدان عشق به ايشان آراسته است مقصد و مقصود و مشهد و مشهودشان چيزى ديگر است . كس بود در آن سراى بيگانگان كه هر لحظه بانگ مىكند كه زينهار اى مالك كه طبق برمگيرى و كس را به ما راه ندهى كه ما با دل خود به خلوت نشستهايم در مشاهدهء قهر جلال ، زحمت كس را طاقت نداريم . آن آتش دوزخ براى آن است تا دباغت دهد پوستهاى ناپيراسته را . هزار سال در آن سراى مىگردند تا نفس ذوق دل گيرد ، چون نفس با دل يك نهاد گشت هر دو صلح كنند و دست در گردن يكديگر آرند ، آنگه آتش طاقت تابش نفس ايشان ندارد ، فرياد درگيرد ، و مصطفى مىگويد - عليه السّلام : انّ لجهنّم صياحا من بردهم . اى درويش ! الذّهب يجرّب بالنّار ، زر را كه تجربه كنند به آتش كنند ، تو نقدىاى كه از دار الضرب بيرون آمدهاى ، ليكن در شهر معاملت كه عبارت از اين دايرهء غبراست مستعمل گشتى ، غبار نظر اغيار بر تو نشست ، از آتش دوزخ بوتهاى ساختند و آلوده را بپالودند ، آنگه زر خلاص اخلاص و درّ نفيس تقديس را در حقهء خلود و كيسهء وجود وديعت نهادند و ندا در