شهاب الدين احمد سمعانى
555
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
قهر از ايشان فروشست و ايشان را به عين طهارت و چشمهء حيات ابدى رسانيد . شتّان بين من يعيش بنفسه و بين من يعيش بقلبه و بين من يعيش بربّه . آب در حقّ همگنان سبب پاكى است در حقّ شهدا سبب آلودگى است . اى آب اين مرد شهيد گشت و جان بر سر تيغ نثار كرد و به سر نقطهء جمعيّت رسيد ، او را به تفرقه در ميفكن ، شوينده و نمازكننده را با او كار نيست كه او در عين حيات است 5 . آن عزيزى از عزيزان دين در راه خداى كارزار مىكرد نيزهاى بر شكمش زدند و به پشت بيرون آوردند ، به خود فرونگرست ، آن خون خود ديد از امعا و احشاى او مىدويد ، گفت : الحمد للّه كه به مراد خود رسيدم و به كام خويشت بديدم . آن عزيزى حكايت مىكند ، گفت : وقتى به روم در شدم به جهاد ، زنى از پى من آواز داد كه ساعتى بايست تا با تو حديثى كنم 6 ، و من التفات نمىكردم و آن زن همچنان از پى من مىزاريد و مىناليد ، آخر توقّف كردم ، به من رسيد ، گفت : مرا به تو يك حاجت است ، گيسوى خود ببرّيدهام ، از تو در مىخواهم كه چون به دار حرب رسى از وى پايبند اسب خود سازى ، بو كه غبارى از راه خداى بر اين گيسوى من نشيند . گفتم به موى نامحرم نگرستن در شرع روا نيست . گفت : من اين موى را در خرقهاى استوار كردهام ، / b 187 / آنگه بيرون كرد و به من داد . آن عزيزى مىگويد : چون به دشمن نزديك رسيدم ، جوانى را ديدم كه آثار نور از مشاهدهء وى مىتافت ، همى آواز برآمد كه دشمن رسيد ، چون خويشتن بر ايشان افكند و خلقى را از ايشان هلاك كرد ، پس ديگرباره حمله كرد و خلقى را هلاك كرد ، چنان كه من آن ساعت از شجاعت و حركت او شگفت بماندم . با خود حقيبهاى داشت آن حقيبه به من تسليم كرد ، گفت به مادر من بر ، در فلان شهر ، در فلان محلّت ، پس مرا گفت : دو سه تير به من ده . به دو دادم ، يك تير بينداخت كافرى را بيفكند ، ديگر تير بينداخت ديگرى را بيفكند ، چون خواست كه آن سديگر بركشد ضربتى بر ميان پيشانيش آمد بر موضع سجده بيفتاد و ما به قتال مشغول گشتيم ، چون فارغ شديم آن جوان برداشتيم و گورى بكنديم و در آن گورش نهاديم ، آن خاك وى را برانداخت و قبول نكرد به هيچ حيلت ؛ چون ساعتى بود سباع و طيور بيامدند و ذرّه ذرّه ببردند . باكش نيايد كه جهان را آتش در زند تا سرما گرفتهاى گرم شود . آن عزيز گفت : بر قضيّت وصيّت آن جوان برفتم و به در خانهء مادرش آمدم با جماعتى غزات ، و در بزدم ،