شهاب الدين احمد سمعانى
544
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
مغرب فروشد ، مشرق آدم بود و مغرب عيسى . اى محمد تو كيستى ؟ نه مشرقى نه مغربى . يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ بل صمدية غيبية . اگر از مشرق برآمدى وقتى به مغرب فروشدى ، و آثار و اسرار و انوار آن مهتر را نهايت نيست . قنديلى است از آسمانهء مسجدى در آويخته ، روغن در وى ريخته ، آتش در زده ، و از ثرى تا اعلى عليّين تابش مىدهد . تا آسمانه هست قنديل هست ، نى تا قنديل هست آسمانه هست . لا يقوم الساعة و فى الارض احد يقول الله ؛ تا محمّدى هست در عالم ، عالم بر جاى است . از كالبد محمّد قنديلى ساختيم و از دل او زجاجهاى ، و از نبوّت او مصباحى . / b 183 / شعاع رسالت بر ظاهر تافت پروانه از عرب و عجم ، و ديوانه از روم و پارس تاختن آورد . آتش خود يك نقطه بيش نيست ليكن فتيله همه آتش گشت ، زجاجه همه نور گشت ، قنديل همه شعاع گشت ، محمّد همه دل گشت ، دل همه درد گشت ، درد همه عشق گشت ، عشق همه صدق گشت ، صدق همه وصل گشت ، معراج همه رفرف گشت ، رفرف همه سدره گشت ، سدره همه دنو گشت ، دنو همه قاب قوسين گشت . آسمان و زمين را كه آراستند به اقبال و افضال و عصمت و حرمت و خدمت مصطفى آراستند ، و خطبهء سلطنت در كونين به نام او كردند ، و اسم او را شطر سطر توحيد ساختند ، و گذشته و ناآمدهء او را بر جرايد مغفرت ثبت كردند ، مأمون العاقبة و السّابقهاش گردانيدند ، و لواى حمد و حوض كوثر و مقام محمود شعار موكب و نثار مركب او ساختند ، و ازل و ابد را ميمنه و ميسره دارى او دادند . اين همه كردند ليكن طرفة العينى خوف از دل او برنگرفتند ، كان يصلّى و فى جوفه ازيز كازيز المرجل . چون از تبليغ رسالت فارغ شدى قدم در حجرهء فقر دل خود نهادى ، و زفان اعتذار برگشادى ، و كمر عصمت و كلاه نبوّت فرونهادى ، و به زبان عجز گفتى : ذنبى عظيم و لا يغفر الذّنب العظيم الّا الرّبّ العظيم . چون او - عليه السّلام - اين نفس دردآميز بزدى ، بار اين اندوه جز عزّت لا إله الّا اللّه نتوانستى كشيد . از همه درختان عالم شكوفهء غم بيرون آمدى ، از هفت آسمان طوفان اندوه بباريدى ، عرش و كرسى را از درد او عجب آمدى ، مقرّبان آسمان و صدّيقان زمين دل از نجات خود برگرفتندى ، همه ذرّههاى مملكت لباس تعزيت پوشيدندى ؛ چه بوده است ؟ گفتندى : محمّد رسول اللّه از لا إله الّا اللّه عذر تقصير خود مىخواهد و گوهر عصمت خود را از داغ عدل امان مىطلبد ، كم از آن نبود كه آفرينش