شهاب الدين احمد سمعانى
394
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
بى فليظنّ بى ما شاء . ملك بفرمود تا گاوك به وى باز دادند . پس مدّتى بر آمد آن ملك در گذشت ، پير زن خبر يافت ، گفت : او را بر من حقّ است . چون او را بر نعش نهادند 37 ، پير زن بيامد و بر سر راه بيستاد و گفت : چون مركبت جنازه خواست بودن ، اسبان راهوار چه مىكردى ، و چون قصرت به حقيقت قبر خواست بودن سيصد و شصت كوشك چه مىكردى ، و چون همخوابت حشرات خواستند بودن ، كنيزكان دلارام چه مىكردى ؟ چون وى را دفن كردند دستها برداشت و دعا كرد و رحمت و مغفرت خواست آن ملك را ، بعد از آن به خواب ديدند كه حال تو كجا رسيد ؟ گفت : هر چه پوشيده داشتم از آن مردمان ، با مردمان دادند ، من برهنه بماندم ، اگر گليم گوشهء پير زن نبودى ، يعنى دعاى وى ، هلاك شدمى . مقصود 38 آن خبر است . آن نعش پيش مصطفى آوردند 39 ، از اوام پرسيد ، گفتند : دو درم اوام دارد . پس گفت : صلّوا على صاحبكم . چنين ديدهام ، و العهدة على الرّاوى . همى ناگاه اثر وحى پديد آمد صد هزار قطرات چون طلّ بر گل عذار و نسرين رخسار او نشست 40 و آن گونه چون عقيق شد و دگرباره چون زعفران گشت ، چنان كه صحابه خفقان دلش مىشنيدند . جبرئيل گفت : خداى مىگويد : مىپندارى كه وجود تو علّت رحمت ماست ؟ اين مرده اگر ترا امّت است ما را بنده است . مهتر گفت : ندا در دهيد كه من ترك مالا فلورثته ، و من ترك دينا 41 فعلىّ و الىّ . وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ . به لطفشان بخواند و به عنفشان براند ، يك تن در نيامدند ، همى به حكم غيرت اهابش از ضجرت ممتلى گشت تنگدل از ميان قوم خود / b 131 / بيرون آمد و در دريا نشست ، همى ناگاه بادى بر آمد كه آن را باد بلا گويند ، گفتند : آيا چه بود مگر در ميان ما عاصيى است ، قرعه زنيم و چنان كنيم كه قرعه ميان حقّ و باطل جدا كند . جعبهاى بياوردند پرتير ، و نامها بنوشتند و بهم برآميختند ، آن را در راه ما عاصيان چه گويند ، خلطوا عملا صالحا و آخر سيّئا ، آخر كه قرعهء خاتمت برآيد بدانيم كه لا تخافوا بود 42 يا لا تيأسوا . چون بنگرستند نام يونس برآمد ، بار ديگر بهم برآميزيدند ، همچنان نام يونس برآمد . اى عاصيان شما چه دانيد به حقّ حق كه اگر هزار بار دست دراز كنند جز نام يونس برنيايد ، و اگر هزار بار عصا از دست بدارند جز عصاى موسى به دست نيايد . وَ ذَا النُّونِ و هو يونس بن متى سمى بالنون لانها ابتلعته إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً . بعضى گفتهاند : مراغما للملك حين اختاره للنّبوّة فقال انّ اللّه تعالى علمنى و لم اخترتنى و ذلك لانّه علم انّ النبوّة