شهاب الدين احمد سمعانى

393

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

چون رنگ يكى بود نتواند 29 كه فسخ كند . مصطفى - عليه السّلام - عقد فسخ كرد ، چنين ديدم و العهدة على الرّاوى ، كه در حال جبرئيل مىآمد كه يا محمّد ربّ الارباب مىگويد : به مجرّد لونى مخالف عقد وصلت فسخ مىكنى ، فردا كه صد هزار خراباتى را كه 30 خرمنها كبائر بهم بازنهاده باشند چه خواهى كرد ؟ وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ . آن اعرابى را بر نعش نهاده بودند و مىآوردند 31 بر منجنيق خطر ، بر مركب بىزين ، دست و پاى بسته ، اميد خوابانيده ، زفان داورى بريده ، گوش جاسوس كر شده ، چشم صاحب خبر كور شده ، و كودكى چند ضعيف در پى وى مىدويدند و از آن رمضاى ريگ ، خاك بر سر فشاندند 32 . آن پير زنى بود گاوكى داشت ، غلامى بود از آن سلطان بيامد و آن گاو را به غصب ببرد . آن پير زن در آن گاوك مىنگرست ، چون مادر مهربان در فرزند ؛ ملك از شكار مىآمد سيصد و شصت كوشك داشت و سيصد و شصت وصيف داشت و سيصد و شصت وزير داشت ، هر روز نوبت وزيرى بود در سراى وصيفى 33 . آن پير زن پيش آمد جوشن افلاس در بر و سپر ناداشت 34 در دست ، تيغ يقين كشيده زفان جرئت دراز / a 131 / كرده ، دست بيچارگى از چادر حسرت بيرون كرده ، و عنان ملك بگرفت ، آن غلام خواست كه او را ردّ كند ، سوطى بىرحمى 35 برآورد ، ملك گفت : مزن كه در عين نفير آمده است ما را آن آورده است كه ما را نيست ، عنانش بگرفت كه يا ملك در اين منزل جواب دهى يا در آن منزل 36 ؟ ملك زيرك بود ، پاى از ركاب شاهنشاهى جدا كرد و بر آن خاك تيره بنشست و گفت : چه بوده است ؟ گفت : غلامت گاوك من ببرده است ، بگوى تا باز دهد تا آسمان بر زمين نزنم . ذو النّون مصرى گفت : وقتى درويشى ديدم كه چندين روز طعام نيافته بود ، آنگاه ماهيى به دست آورد به در سرايى فرا شد كه مرا جذوه‌اى آتش دهيد . ندادند ، مسكين روى سوى آسمان كرد و گفت : مدّتها طعام ندهى ، و چون سببى بر دستم نهى ، داغى بر جگرم نهى ذو النّون گفت : گفتم تا آسيب اين كلمه كجا خواهد رسيد ، نماز ديگر ديدم آتش در شهر افتاد و نيمى سوخته ، و او آن ماهى بر سر چوبى كرده و بريان مىكرد ، گفتم : آتش چنين خواهى ؟ گفت : آرى ، هر كه ما را آتش ندهد آتش در خان‌ومانش زنيم . آمديم به سر حكايت ، آن پير زن بنشست با ملك بر خاك ، و غلامان صفّ بركشيده كه يا ملك اين چيست كه بر خاك مذلّت نشسته‌اى ؟ آرى ما خوانده‌ايم : انا عند ظنّ عبدى