شهاب الدين احمد سمعانى

311

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

بالنّار خوّفنى قومى فقلت لهم * النّار ترحم من فى قلبه نار لو لا هوائى من العذّال استره * اذا تهتّك العذّال استار 24 اى زليخاى سوختهء يوسف به دست تهمت دامن 25 روزگار يوسف را بگير تا ما خود شحنهء عصمت را بفرستيم تا به تيغ سياست دست تهمت‌آلودهء ترا از دامن نبوّت وى كوتاه كند و آن انديشه را بر دامن نفس بندد كه و ما ابرئ نفسى . يا سيّد كونين تو از اين مقام سخنى گوى : انّ اللّه وضع عن امّتى ما حدّثت به انفسها . اى موساى كليم هرچند كه در عظمت خويش عزّ با كمال دارى 26 ، نبايد كه روز نخست كه بر فرعون بىعون شوى با يد بيضا و با لباس نبوّت ، با پيرهن صفوت ، با تاج كرامت ، و ديدهء آن ناگرويده / a 102 / بر كمال جمال تو افتد ، بر كمال تو از ديدهء او آسيبى رسد . اى دست موسى بىخواست موسى در مملكت تصرّفى كن و قبطى را به مشتى بيفكن تا چون روز نخست پيش آن شقى شوى با او حديث كمال يد كند 27 ، نخست به خطا ترا سرزنش كند كه وَ قَتَلْتَ نَفْساً . اين خطا كه رفت چشم زخم كمال يد او بود 28 و نيز پس از او غافلان و جاهلان و خاطيان خواهند بود تا اگر كسى از ايشان به خطا خونى به ناحق بريزد و زندانى از زندانهاى ما بشكند چون فردا به مقام سؤال و جواب حاضر آيند ما از كرد او سؤال كنيم او ديده در كمال موسى نهد و روزگار او را با چشم زخم خطاى او شفيع روزگار خود سازد . تو اى سيّد عالم بر اين جريده نشان خود بركش 29 : رفع عن امّتى الخطاء و النّسيان و ما استكرهوا عليه . اى ايّوب ! صد هزار بلا بر هامّهء همّت تو ريختيم ، و ترا نشانهء تير بلا گردانيديم ، و نام تو به صابرى به خلق بيرون داديم ، نتوان كرد كه در احكام چندان صبر كنى كه آهى نكنى كه كس را طاقت اين مصابرت نيست . اى زفان ايّوب پس از صبر بسيار ناله‌اى بكن ، بگوى : مسّنى الضّرّ تا اگر در اين عالم ضعيفى را بلايى رسانيم و او طاقت كشش آن ندارد از سر عجز و بيچارگى ناله‌اى كند ، او را عذرگاهى بود . اى عزيز روزگار ، و اى نكتهء سرّ نبوّت ! بر اين منشور توقيعى از اجازت خود برزن ، در آخر كار چون به حجرهء عايشه درآمد ، سر ببسته و درد سر بگرفته ، و مىگفت : وا رأساه . 30 شعر نسجت من الاحزان شعرا فقلته * لانّى غريب و الغريب حزين و ليّننى دهرى و لو كنت جلمدا * للنت و كلّ للبلاء يلين فلا تعجبوا من انّة بعد زفرة * لكلّ غريب فى الظّلام انين