شهاب الدين احمد سمعانى
310
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
نرسند ، روا باشد كه وقتى به خطايى يا به هوايى يا به قصدى و دليريى به دروغى مبتلا شوند به خلافى در مانند . اى زفان ابراهيم در سه مقام به حكم ظاهر از جناب صدق تجنّب كن . / b 101 / كذب ابراهيم فى الله ثلاث كذبات . يكى آنكه چون آن پادشاه قصد ساره كرد و ساره زن او بود . گفت : خواهر من است . دوم روز جشن نمرود ، چون خلق به صحرا شدند و صحيح بود گفت : انّى سقيم . من بيمارم . سوم با وى حديث شكستن بتان رفت و او شكسته بود گفت : بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا . اين بت بزرگتر شكست . اى ابراهيم ! صد هزار كلمهء صدق در لباس خلّت بگفتى براى خود ، براى ما سه كلمه بگوى براى بازپسماندگان ذرّيت آدم 22 ، تا روزگار با كمال ترا عوذهاى بود و خلعت خلّت ترا چشم زخمى باشد ، و افتادگان ابناء آدم را اعتماد گاهى بود . اى مهتر و بهتر اولاد آدم تو بر اين منشور توقيعى زن : ما رخص رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم فى شىء من الكذب الّا فى ثلاث فى الحرب و الاصلاح بين النّاس و حديث الرّجل لامرأته . يعقوب را - عليه السّلام - نيز در بلا افكندند كه ميل خلق به خلق ، ميلى عظيم است و جمال در نهاد خويش صاحب ولايتى قاهر است و ديدههاى ظاهر عاجز جمال صورت است و آويختگان به خلق در عالم بسيار خواهند بود و عاشقان را بىسپاهسالارى نتوان داشت . تو اى يعقوب به يوسف نگر و آويختهء وى شو و راه عاشقى را به قدم مبارك خود بياراى ، و مسلك صورت را به جمال خود زينت ده تا اگر عاجزى درماندهاى اسير نفسى ، به اضطرار به صورتى مبتلا شود و به خلقى بازماند بر وى دو چيز جمع نشود : يكى بيدلى ، و ديگر ردّ ما . و به دو بلا مبتلا نشود : يكى فراق دلدار ، و ديگر سخط ما . تو سپاهسالار ايشان شو ، تا اگر فردا افتادگان عشق و سوختگان محبّت سر از خاك برآرند ايشان را متمسّكى بود و گويند : بار خدايا در آن عالم از سپاهسالار عاشقان در گذاشتى ، در اين عالم از چاكران درگذار . اى ديدهء يعقوب سوى يوسف نظرى كن ، و اى جمال يوسف بر سينهء يعقوب بندى برنه ، تا قصهء عاشقى ترا به نام أَحْسَنَ الْقَصَصِ بيرون دهيم و روزگار ترا نشانهء ديدهء معتبران كنيم و قدمگاه ترا اثمد حدقهء متحيّران و سوختگان سازيم . تو اى خاتم انبيا و پيشرو اصفيا از اين مقام خبرى ده : من عشق فعفّ فكتم و مات مات شهيدا . شعر استغفر اللّه انّ اللّه غفّار * و ما على عاشق اثم و لا عار 23