شهاب الدين احمد سمعانى

305

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

ازل و امروز سخن گفته مىشنواند ، آراسته / b 99 / در ازل و امروز آراستهء ازل جلوه مىدهد ، خلعت نهاده در ازل و امروز خلعت نهاده مىرساند ، كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ ، يسوق المقادير الى المواقيت كائنات و معدومات فى اوقات معلومات باسباب معروفات فالتعرض لها رعونات . امروز تو مرا مىدانى نه من امروزينم 5 . دانست تو حدث است هستى من به نعت قدم است . ستدن تو اكنونين است دادن من قديم است . دير است تا ما با تو راز مىگوييم ليكن تو اكنون مىشنوى . سمع ازل در ازل از تو در سماع كلام نيابت مىداشت ، و علم ازل در ازل از تو در دانست صفات ازل نيابت مىداشت . قيّم كه مال كودك در دست دارد به نيابت او دارد ، چون آن كودك به بلوغ رسيد به كودك دهد . شما اطفال عدم بوديد و لطف قدم كارساز شما ؛ چه ماند كه با شما نكردم ، تكليف به سمع رسانيدم حكم به دل رسانيدم ، راز با جان بگفتم ، رقم طاعت بر اطراف كشيدم ، هر دم تحفه‌اى نو فرستادم ، ترا منتظر واردات غيبى گردانيدم ، هر ساعتى خلعتى ، هر لحظه‌اى تحفه‌اى ، هر دم زدنى نو عطايى . اگر لطف به استحقاق تو كردمى نكردمى ؛ زيرا كه ترا استحقاق نيست . اگر عطا به شكر تو دادمى ندادمى ؛ زيرا كه شكر تو سزاى عطاى ما نيست . اگر تحفه براى طلب تو فرستادمى نفرستادمى ؛ زيرا كه ترا يارگى 6 طلب نيست . اى منتظر وارد لطف ما ، اى نظارهء شاهد غيب ما . بيت اى جان و جهان چه جاى ناساختن است * جاى طرب و دو ديده در باختن است 7 الا بى فافرحوا . مگر در چهار بالش دل تو ننشست ، مگر سلطان سرّ ما حلقهء در دل تو نگرفت ، مگر رسول برّ ما پروانهء لطف به جان تو نرسانيد ؟ 8 حقّا و ثمّ حقّا كه هر چه داد نقد داد ، هيچ‌چيز به تأخير در نيفكند كه قلوب الاحرار لا يحتمل الانتظار . صورت بهشت مؤخر كرد ليكن حقيقت بهشت معجل كرد ، چون اين حديث بيايد بهشت با خود بياورد . استاد بو على دقّاق گفتى : العلماء يدلّونك على الجنّة و ذلك حقّ 9 و انا ادلّك على معنى لو عرضت منه شمّة على السّماوات و الارض لصارت كلّ ذرّة من ذرّاتها جنّة عالية . ايشان گفته‌اند : قالب به نسيه تن در دهد اما دل جز به نقد ستد و داد نكند . بو الحسن خرقانى گفت رحمه اللّه : مردمان را با يكديگر خلاف است كه تا فردا او را بينند يا نه ؛ اما بو الحسن ستد و داد به نقد مىكند . گدايى كه نان شبانگاهى ندارد دستار از سر فروگيرد و بر من يزيد نهد محال بود كه به نسيه بفروشد .