شهاب الدين احمد سمعانى
299
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
آدم به اوّل وهلت رسيد . آرى ايشان درختان پربر بودند ، ليكن از شاخ ديگرى وصل نداشتند ، راست چون دايرهء تكوين بر اين شخص گلين بر كشيد و تقدير رفته بود كه مدت بقاى ايشان در اين عالم اندك بود ، از حضرت غيب لطيفهاى در روح تعبيه كرد و درخت وجود ايشان را بدان پيوند نهاد تا آنچه به روزگار دراز ديگران 68 بدان نرسيدند ، ايشان به مدتى اندك بدان رسند ، زيرا كه مدد نه از نهاد داشتند ، بلكه از عنايت استاد داشتند . چشم بد دور باد كه بس زيبا كرد ، آنگه چون جسد با روح صحبت داشت از ميان هر دودلى پيدا آمد كه نامش نقطهء صفا آمد هيچ مخلوق ديگر را دل نيست ، و دل عبارت نه از آن مضغه است كه اگر ده از آن به سگى دهى سير نشود . آن نشانه گاهى است ظاهر / a 98 / تا ظنون و فهم متأدّب گردد ، اما معنى دل از آن پاك است . دل از روح لطافت بگرفت و از خاك وقار بگرفت ، محمود الطرفين ، مرضىّ الجانبين آمد و محل نظر غيب گشت . نه روح است و نه قالب ، هم روح است و هم قالب . اگر روح است تجسّم از كجا ، و اگر قالب است لطافت از بهر چرا ؟ نه اين است 69 و نه آن ، و هم اين است و هم آن . چون دل از اين دو معنى موجود گشت ، تفاوت احوال و اختلاف اقدام پيدا آمد 70 ، روح عملى مىكند ديگر ، و نفس عملى مىكند ديگر ، و دل در ميانه اسير مانده و تختهء فقر خود بخوانده ، اگر به مادهء روحى ميل كند عمل روح ظاهر گردد ، و گر به مادهء جسدى گرايد عمل جسدى آشكارا گردد ، سيّد كونين و رسول ثقلين از اين مقام اين عبارت ياد كرد كه مثل القلب مثل ريشة فى فلاة تقلّبها الرّياح ظهر البطن . بوقلمون قدرت و اعجوبهء سرّ فطرت نقطهء خاك آمد ، گاه او را بستود ، ستودنى كه قدمش از سر فريشتگان در گذشت ؛ و گاه بنكوهيد ، نكوهيدنى كه ابليس 71 را از او ننگ آمد . التّائبون العابدون ايشاناند و كنود و عجول و هلوع و جزوع و منوع و ظلوم و جهول و كفور ايشاناند . شعر و لا زالت الاملاك تهجى و تمدح اگر مدح كرد جلال قدرت خود نمود وگر ذمّ كرد تنزّه و تقدّس خود اظهار كرد . هر كجا روايى است و بازارى است گرم ، پلهء ترازو ، گاه پر است و گاه تهى 72 . فريشتگان بل عباد مكرموناند و ما دوستان مكرّم ، وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ ، تا نپندارى كه آنكه مقام ما در زمين بود و آن ايشان بر ذروهء افلاك ، از خوارى ما بود ؛ حكمت آن است كه زمين خانهء ماست و آسمان آسمانهء ماست . و شرط آن است كه چون پادشاه در خانه رود ، پاسبان بر بام شود . ايشان را