شهاب الدين احمد سمعانى
297
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
دارند به پاى بر ازو بند * دارند به فرق بر ازو دست 57 آدم را در بهشت آوردند و زلّتى بر وى براندند و از آنجاش بيرون آوردند . اى آدم اين 58 كارى نيست كه به تو تنها راست آيد ، آن روز كه فريشتگان سجده كردند تو تنها نبودى ، در روز وثاق ميثاق تنها نبودى ، شرط نيست كه در بهشت تنها باشى . شر الناس من اكل و حده . كار جوانمردان نيست تنها خوردن ؛ بدين عالم بيرون آى كه كارگاه طلب است تا استاد فقر ابجد عشقت در نويسد . موسى - عليه السّلام - بهطور ديدار خواست ، گفتند : لَنْ تَرانِي . يا موسى شرط نيست كه رستى كنى ، صد هزار بيچاره در ناله و زارى از خانومان آواره در پس زانوها ، دل كباب و ديدهء پرآب در شوق حضرت ما جان مىدهند ، شرط نيست كه ما ايشان را در درد بگذاريم و يك كس را به مقصود ايشان مخصوص گردانيم . اى آدم تو صرّهء سر به مهرى ، منبع محبّت و مهرى ، در عالم نهاد تو هم رومى چون ماه است و هم زنگى سياه است . در حقّهء وجود تو هم درّ درّى است و هم شبه شبرنگ . در سفط هستى تو هم قصب است و هم شال ، در بحر نهاد تو هم مرواريد است و هم سفال . و ما را دو سراى است : در يكى مايدهء رضا نهاده و به رضوان سپرده ، و در يكى آتش غضب افروخته و در دست مالك نهاده ؛ اگر ترا در جنّت بگذاريم صفت قهر ما بدان رضا ندهد ، از اينجا رحيل كن و بدان كورهء بلا و بوتهء ابتلا در رو ، تا ودايعى و صنايعى و لطايفى و وظايفى كه در درج دل تو است آشكارا كنيم . اى جوانمرد هفت هزار سال است تا يوسف جمال و جلال كاروان وجود آدم و آدمى را بر در مصر مشيّت باز داشته است پندارى كه از گزاف است ؟ بيت يك شهر همه حديث آن روى نكوست * دلهاى همه جهانيان بُردهء اوست ما مىكوشيم و ديگران مىكوشند * تا دست كرا بوَد ، كرا خواهد دوست 59 سبحان اللّه چندان اسرار و معانى در اين نقطهء خاك چالاك سلطانوش تعبيه كرد . اوّل صيدى كه حشمت آدم كرد ، ابليس بود كه وى را از بالاى سرورى و سيادت در كشيد و در خاك مذلّت و كهترى بغلطانيد 60 ، چون سركشى كرد به دست قهرش از دار لعنت درآويخت . با استاد اين كردند تا شاگردان عبرت گيرند 61 . تا آسمان و زمين را بر فتراك همت خود نبندى و دنيا و آخرت در كمند دولت خود نياورى ، و سر همه سرفرازان در زير سم سمندروش