شهاب الدين احمد سمعانى

265

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

رنجور نباشم و چرا نگريم كه آسمان طهارت توحيدم از غيم هواى بشريّت تيره گشته است 29 و ديدهء عقل از دود معاصى خيره شده ، اگر آدم صفى در صف اوّل از صفوت تكبير كرده بود به يك زلّت چندانى نوحه كرد كه ملايكهء ملكوت را بر وى رحمت آمد ، و داود به يك خطا چندانى زارى و افغان كرد كه مرغان آسمان را بر خود گريان كرد . و اگر يحياى معصوم ، پاك پاكزاده ، پيغامبرزاده ، هرگز گناه ناكرده و ناانديشيده ، چندان از ديده اشك خوف 30 فروريخت تا هر دو رخسار از مويه / b 85 / و گريه جراحت كرد ، من اولاترم با ارتكاب اين جريمه كه تن را از ناله بگدازم و ديده را از آب بپردازم . جوانا اگر گناهت به پرّى زمين است ترا از من اميد شفاعت است ، گفت : مهترا گناهم از پرّى زمين زيادت است . جوانا اگر گناهت بزرگ است آخر از نهايت مر او را رقم است ، مر آن دفتر جفاهاى خود را به درياهاى كرم حق انداز كه ساحل بحر كرم حق مستدرك فهم هيچ بشر نگردد و قعر او مشاهد هيچ ديده نشود . جوان ممتحن 31 نقاب زعفرانى را به دست شرم بر هر دو رخساره ببست ، و زفان را به كردار و گفتار خود برگشاد و گفت : اى جوهر عصمت و اى پيكر رحمت ! من آنم كه بيست سال بر مختاران راه آخرت راه زده‌ام ، هرگه كه شب از غاليه بر روى آفاق رقم زدى و ظلم بر سر كوهسار علم زدى ، دست سپهر كرانهء شب ديجور را بر فلك بستى ، ظلم و تعدّى من زندان حق را مىشكستى ؛ يا رسول اللّه دوش چون شب از سياهى بر هوا كلّه زد و روى عالم به عنبر بيالود 32 ، عروسى تازه و جوان از سر تخت جلوه به گور آمده بود ، من آن خبر شنيده بودم از خانهء ادبار خود به گور وى گذر كردم و پرده از روى او برداشتم و او را بر سر گور كشيده و كفن از او برداشتم و او را بر سر خاك ناپاك‌وار بينداختم ، چون به خانهء خود باز آمدم صورت جمال آن نوعروس در ديدهء دلم آويخت ، بريد وسواس شيطان و سفير هواى نفس پياپى گشت ، هواى نفسم كمند شهوت بر گردن بست كه همين و هلا اين تغافل از بهر چرا ؟ اما سمعت انّ اللّيل اخفى للويل ، تا كار به جايى رسيد 33 كه از استيلاى آن تفكّر جامهء حفاظ از دل بينداختم و هر دو ديده را از شرم بپرداختم و با آن مستوره ببودم ؛ اين همه فرياد و زارى از اين بوده است ، راست كه آن آتش شهوات گم گشت و آن آتش هوا فرونشست ، دست حسرت نثار حيرت بر سرم ريخت ، دلم خزانهء احزان گشت ، ديده‌ام ابر سرشك بار شد ، زبانم عندليب‌وار نوحه سراييدن گرفت . مهتر گفت : يا جوان فاسق ! ما اقربك من النار . جوان چون اين سخن بشنيد ، ديدهء اميد از عالميان