شهاب الدين احمد سمعانى

264

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

كنند ، آن لعين به طوق لعنت فخر كند / a 85 / كه بىواسطه بر گردن او نهاده‌اند . اى درويش ! ابليس هنوز آن خلاف نكرده بود كه تير لعنت به زهر قهر آب داده بودند ، و هنوز آدم آن زلّت نياورده بود كه حلّهء اجتبا دوخته بودند . جعفر صادق را - رضى اللّه عنه - پرسيدند كه كدام معصيت است كه بنده را به حق نزديك گرداند و كدام طاعت است كه بنده را از حق دور گرداند ؟ گفت : هر آن طاعتى كه اوّلش امن بود و آخرش عجب بود ، آن طاعت بنده را از حق - جلّ جلاله - دور گرداند ؛ و هر آن معصيتى كه اوّلش خوف بود و آخر عذر ، آن معصيت بنده را به حق نزديك گرداند . قال يحيى بن معاذ : ذنب افتقر به اليه احبّ من عمل ادلّ به عليه . و قالوا لان تلقاه بذلّ الافلاس خير من ان تلقاه بدلال الاخلاص . مطيع با عجب عاصى است و عاصى با عذر مطيع است . الاعتذار و ان قلّ ثمن الذّنب و ان جلّ دية الذنب عندنا الاعتذار 25 . ابليس به طاعت خود معجب گشت ، گفت : طاعت كردم ؛ ندا آمد كه لعنت كردم ؛ چون آدم زلّت كرد ، گفت : بارخدايا بد كردم ، ندا آمد كه عفو كردم ، به جهانيان نمودند كه معصيت با عذر به از طاعت با عجب . آورده‌اند كه روزى معاذ بن جبل - رضى الله عنه - به حضرت نبوّت محمّدى درآمد و از گريه مژگان خود را رستهء 26 لؤلؤ كرده و از آب ديده بر حواشى رخسار روزگار سيل همىباريد و به دست زارى لباس خويشتندارى خود را مىدريد ، سيّد سادات و منبع سعادات گفت : يا معاذ ترا چه بوده است كه چنين گريان و بريان گشته‌اى ، يكى بگوى تا از استار عزّت تقدير ربوبيّت چه پيدا كرده‌اى كه لشكر بىصبرى بر دلت چنين غوغا كرد 27 ؟ گفت يا صدر و بدر نبوّت و درّهء تاج فتوّت ! در راه مىآمدم جوانى ديدم به بالاى سرو بركشيده ، به رخ چون گل تازه بشكفيده ، خون جگر از راه ديده مىپالود و هر دو عارض را از خون ديده مىآلود ، بالاش به سرو ماند اگر از بار خوف خميده نبودى ، رخش به گل ماند اگر از خون جگر بر او سرشك نچكيده بودى ، دو نرگس را از خونابه آب داده و بر روى ماه از آب زر نقاب داده . مهتر گفت : يا معاذ او را به نزديك من آر ، تا يكى قصّهء غصّهء او بشنوم ، اگر آب ديده‌اش از خوف گناه است به بشارت غفران درمان كنم و گر سوختن دلش از آتش محبّت است به ياد دوست مرهمى نهم . معاذ رفت و آن جوان دلسوخته را مىآورد به هزار ناله و زارى ، تا به حضرت محمّدى 28 ؛ مهتر گفت : جوانا به چه سبب رنجورى ؟ گفت : يا سيّد چرا