شهاب الدين احمد سمعانى
220
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
بيت گوى در ميدان فكند و خصم را چوگان شكست 8 * مىبرد زين سر بدان سر بر مرادِ خويش گوى سبحان من جعل خزائنه بين الكاف و النّون و اذا قضى امرا فانّما يقول له كن فيكون . آن مردى به تك 9 در آن باديه گرم مىرفت ، تشنگى بر وى غلبه كرد ، بر دلش بگذشت كه آن چندان درياهاى متلاطم در عالم چه بودى اگر از آن يك ساقيه اينجا بودى ؟ با وى گفتند كه : گوش با خود دار كه خدايى خدايى است 10 و كدخدايى كدخدايى ، آنچه مىانديشى كدخدايى است و آنچه حكم رفته است خدايى . يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ و يَحْكُمُ ما يُرِيدُ . هزار هزار صديق را در باديهء مردم خوار آريم و به تيغ مشيّت هلاك كنيم تا زاغى چند سير گردد . و گر معترضى 69 / / a ديدهء اعتراض بگشايد و به تيزى چشم در سلطان ارادت نگرد ، اين ميل آتشين در ديدهاش كشيم كه لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ . زاغ زاغ ماست و صدّيق صدّيق ماست ، فضوليان را با چون و چرا چه كار ؟ اى سوز دلها و اى شور جانها ، اى صفيّى كه تا تو كسوت عزّت پوشيدهاى همه دلها دل از دل بر گرفتهاند . اى عزيزى كه تا تو از درگاه جلال به كلبهء فقر خاك آمدهاى خلقان خون از ديده فروريختند . اى چندين 11 دل در دام تو ، و اى چندين طرب بر نام تو . بيت ما در طلبِ زلفِ تو چون زلفِ تو پيچان * ما در هوسِ چشمِ تو چون چشمِ تو بيمار تو فارغ و ما از دلِ خود بيهُده پرسان * كاى دل تو چه گويى كه ز ما ياد كند يار بىتابش روى تو دلِ ما همى از رنج * نه پاى ز سر داند و نه كفش ز دستار خود كيست دلِ ما كه تو زو گردى راضى * خود كيست تنِ ما كه تو زو گيرى آزار ما را ز فراقِ تو خرد هيچ نماندَست * اين بىخرديها همه معذور همىدار ما آنِ توييم و تن و جان آنِ تو ما را * خواهى سوى منبر برو خواهى بسوى دار شاهانه يكى آتش از لطف بر افروز * در بُنگه ما زن ، مَه گنهمان ، مَه گنهكار 12 آن روز كه آدم را در وجود آوردند از در درد در آوردند ، البلاء للاولياء كاللّهب للذّهب . در اين راه هزار هزار درياست كه موج مىزند از خون عاشقان ، ليكن هزار هزار از آن به جوى نمىخرند .