شهاب الدين احمد سمعانى

221

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

بيت تويى به عافيت و شيفته منم به بلا * كه عافيت نبوَد در طريقِ عيّارى شعر لا فرّج اللّه عنّى ان مددت يدى * اليه أسأله من حبّك الفرجا آخر بلغ الهوى من قلبى المجهودا * و الحبّ اخلقنى و كنت حديدا يا عاذلى لو ذقت من الم الهوى * لوجدته صعبا عليك شديدا آن كار راست ملايكه از آن است كه به ايشان حديث محبّت نرفته است ، و اين زير و زبرى آدميان از آن است كه با ايشان اين حديث رفته است . بيت عشق تو مرا چنين خراباتى كرد * ور نى به سلامت و به سامان بودم اى ملايكهء ملكوت شما خزانه‌هاى تسبيح و تقديس را آبادان مىداريد و سبحان اللّه و الحمد للّه مىگوييد كه آدميان‌اند كه نواختهء لطف مااند ، و گداختهء قهر ما . گاهشان به شمشير ارادت بىعلّت جراحت مىكنيم و گاه به نظر لطف مرهم مىنهيم . استاد بو على دقّاق گفت : من عرف من لم يزل و لا يزال فليله بلا نهار و بحره بلا شطّ . هر كه را به او معرفتى پديد آمد شب وى را صبح نيست و درياى او را ساحل پيدا نيست . اى درويش چون هماى محبّت از آشيانهء غيب بپرّيد به عرش رسيد عظمت ديد ، به كرسى رسيد وسعت ديد ، به آسمان رسيد رفعت ديد به بهشت رسيد نعمت ديد ، به دوزخ رسيد عقوبت ديد ، به فريشتگان رسيد عبادت ديد ، به آدم رسيد محنت ديد با وى قرار گرفت ، گفتند : اين چيست كه به آدم قرار گرفتى ؟ گفت : ما هر دو در معانى و اسرار و حقايق موافقت داريم ، امّا به نقطه‌اى ميان ما 13 تمييز كرده‌اند . مرد ظاهر به نقطهء صورت نگرد تمييز كند ، امّا مرد محقّق 14 ديده از نقطه بر دارد جان در سر كار معنى كند . آن پادشاهى بود جمالى با كمال / b 69 / داشت ، روزى آن وزير خود را گفت : اين جمال با كمال كه ما را هست هيچ جا سوخته‌اى نيست كه با جمال ما ستد و دادى كند ؟ كنت كنزا مخفيا فاردت ان اعرف . وزير گفت : اى پادشاه ترا عاشقان بسيارند ، ليكن از همه صادق‌تر درويشى است مستمندى ، كه در كار جمال پادشاه است .