شهاب الدين احمد سمعانى

211

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

باز بعضى گفته‌اند : آن صفت حق است ، علّمه الربّ القوى . من سخت قوىام ، كس با من برنايد . و اين همچنان است كه جايى ديگر گفت : و علّمك ما لم تكن تعلم ، ذو مرّة فاستوى اراد ذو قوّة . و شايد كه قوّت جبرئيل بود ، و شايد كه صفت حق بود . « وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى » ، قيل فاستوى جبرئيل و هو بالافق الاعلى . گفته‌اند كه اين صفت جبرئيل است كه راست بيستاد بر همان خلقت و صورت كه حقّش آفريده است بر افق برترين . و باز بعضى گفته‌اند : فاستوى صفت محمّد است كه راست بيستاد به نفس در مجاهدت ، و به دل در مشاهدت ، و به روح در مكاشفت ، و به سرّ در ملاطفت راست بيستاد 39 ، از امر ما قدم بيرون ننهاد ، و به نهى ما قدم در ننهاد 40 ، و بىمراد ما نفس نزد 41 . فاستوى راست بيستاد مراد ما را ، و هر مراد كه او را بود در زير پاى آورد ، مراد ما مراد او گشت ، و ما خود همه آن كرديم كه مراد او بود . فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى . فَاسْتَوى * ، راست بيستاد ما را ، به چه معنى ؟ بدان معنى كه هر چه شنيد ، از ما شنيد ؛ و هر كجا كه نگريد ، ما را ديد ؛ و هر چگونه جنبيد ، ما را جنبيد ؛ و هر چه انديشيد از ما انديشيد . آنگاه زنهار تا ترا اين مستبعد نيايد كه اين خود صفت عاشقان است 42 . فاستوى راست بيستاد در دوستى ؛ راست ايستادن در دوستى چيست ؟ از دوست جز دوست ناخواستن . ما را دو سراى است : سراى فنا و سراى بقا . سراى فنا بر وى عرضه كرديم ، گفت : ما لى و الدّنيا انّما مثلى و مثل الدّنيا كراكب 43 نزل فى ظلّ شجرة ساعة ثمّ راح و تركها . با سراى فنا صحبت چنين داشت و آن را به دشمنان بگذاشت . و دليل بر آنكه اين سراى دشمنان است ، قول مصطفى [ است ] عليه السّلام كه انّ اللّه ليحمى العبد المؤمن عن الدّنيا كما يحمى احد - كم ابله عن مراتع الهلاك . مصطفى گفت صلّى الله عليه : همچنان‌كه شما اشتران خود از زهر گياه نگاه داريد ، حق - جلّ جلاله - دوستان خود را از دنيا نگاه دارد . پس درست شد كه اين سراى به دشمنان بگذاشت ؛ چون كار به سراى بقا رسيد سراى بقا به دوستان بگذاشت و از هر دو رخت برداشت 44 . نبينى كه چون سراى بقا آشكارا گردد هر كسى را مىشتابد تا زودتر در رود 45 . او در دشت قيامت ايستاده / b 66 / و طيلسان شفاعت بر دوش ، حلقهء عشق در گوش ، يا محمد نمىروى ؟ گويد : تا يكى مانده‌اند من نروم . فردا هر كسى براى خويش نفس زند ، گويد : نفسى نفسى ؛ باز آن مهتر مهتران و خسرو سيارگان نبوّت براى خويش نفس نزند ؛ گفتار وى در آن وقت اين باشد كه گويد : امّتى امتى . علّت نجات امّت ظهور ما نيست ، ظهور