شهاب الدين احمد سمعانى

205

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

شعر و الهون فى ظلّ الهونيا كامن * و جلاله الاخطار فى الاخطار آدم كه بديع فطرت بود ، چون ديد كه آسمان و زمين بار امانت برنداشتند ، دست نياز دراز كرد . آرى فريشتگان به عظيمى امانت نگرستند ، آدم باز به كريمى امانت‌نهنده نگرست ، گفت : بار امانت كريمان به همت كشند نه به قوّت . چون او بار برداشت ، خطاب مىآمد كه وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ ، هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ . و اين را در ظاهر مثالى است : درختان كه اصل ايشان محكم‌تر است و شاخ ايشان بيشتر ، بار ايشان خردتر است ، و باز آنكه به صورت ضعيف‌تر است بار او شگرف‌تر است . چون خربزه و كدو و مانند اين ، و لكن اينجا لطيفه‌اى لطيف است : آن درختى كه بار او شگرف‌تر است و طاقت كشيدن آن ندارد ، او را گفتند بار را بر فرق زمين نه ، تا عالميان بدانند كه هر كجا ضعيفى است مربّى او لطف حضرت است . عجب كارى است ، چون آدم بار امانت برداشت ، خطاب مىآمد : إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا . و آنجا چون فريشتگان گفتند : أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ . آتشى بفرستاد تا چندين هزار را از ايشان بسوخت . آرى دوستان ، دوستان را هر سخنى گويند ، اما رضا ندهند كه هيچ غير تيزچشم در ايشان نگرد . آكل لحم اخى و لا ادعه لآكل . چون آدم را در وجود آورد ، خطاب مىكرد : إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ . فريشتگان مىگفتند : أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها ؟ ابليس مىگفت : أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ * ؛ رب العزة همه را جواب كرد : إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ . با دولتيان در مبنديد تا سرمايهء ] 16 روح به زيان نياريد . اى آتش ترا صولت است امّا خاك صاحب دولت است . و صولت اتفاقى با دولت استحقاقى كجا اى ؟ ؟ ؟ دارد ؟ اى درويش ! اين حديث كه مىآمد به آدمى آمد ، اگر فرّى از اين حديث بر موجودات تافت 17 غبنى عظيم باشد كه موجودات ديگر فرا اين حديث رسد 18 ، و آدمى از وى محروم . بتحقيق دان كه آن دانهء گندم كه آدم در دهان نهاد ، حصار روزگار او بود ؛ زيرا كه بشريّت موجب ملاحظت است ، و هر كه در خود نگرست ، بىفلاح گشت . از اينجا عزيزان نامه‌ها به برادران نوشتند 19 : لا اذاقك اللّه طعم نفسك فانّك ان ذقتها لم تفلح ابدا . از آن دانهء گندم حصنى ساختند تا آدم چون به خود نگرد ، خجل‌وار نگرد ، به استغفار پيش آيد نه به استكبار .