شهاب الدين احمد سمعانى
204
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
و آن بيچاره را بينى پوستى در استخوانى كشيده و بىباكوار شراب بلا در قدح و لا كشيده و در وى تغيّر ناآمده ، آن چراست ؟ زيرا كه صاحب دل است ، و القلب يحمل ما لا يحمل البدن . اى درويش ! گوهرى ثمين را كه با شبه در يك رشته كشند ، نه از هوان و خوارى درّ ، يا ضياء يا بهاء بود ، لكن مقصود آن بود تا چشم بد به او باز نخورد . همچنين ربّ العزّة - جلّ جلاله - آدم و اولاد او را به صد هزار خصايص و نفايس و لطائف و عوارف و اصناف الطاف مخصوص گردانيد ، پس اين ودايع بدايع را در ظرف خاك كثيف پيكر نهان كرد و عالم را در آن در گمان كرد ، و محكم تنزيل خبر كرد كه وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِي قَرارٍ مَكِينٍ . اى آب و گل ، اى درج درّ سرّ پاك ، بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ . اى آب و گل ، اى دل تو سلطان محبت ما را محمل يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ . اى فخّار صلصال ، اى سزاوار سرا پردهء قرب و وصال و إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ . اى سلالهء طين ، اى در خاتم دولت نگين ، اى بر مركب وفا از صفا نهاده زين ، اى نقطهء زمان و زمين ، اى مخصوص گردانيده به اين مرتبه كه فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ . اى نطفهء مهين ، اى بر خزاين اسرار مغيبات امين ، اى حماء مسنون ، اى از آب صفا و خاك وفا معجون ، خمّر طينة آدم بيده اربعين صباحا . اى درويش ! العبرة بالوصل لا بالاصل ، الوصل قربة و الاصل تربة ، الاصل من حيث النطفة و الفطرة ، و الوصل من حيث القربة و النصرة . فردا همه را خطاب آيد كه درگذريد و شما را خطاب آيد كه برگذريد . آن درويشى را گفتند : تو كيستى ؟ گفت : انا ابن الازل . نسب ما از آدم است به حكم نبوّت ، و از لطف ازل است به حكم محبّت . او را فرزند روا نيست امّا محبوب رواست . لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ بيامد و همه فرزنديها قطع كرد ، يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ بيامد و همه عاشقيها اثبات كرد . فريشتگان مىگفتند : بار به اين گرانى ، و تن به اين ضعيفى . تن درخور بار نيست و بار در خور تن نيست . لقمهء پيلان در حوصلهء بنجشكان نهند ؟ آدم گفت : شما بار مىبينيد و من بر . آدم كه بار امانت برداشت ، بعد گندم خوردن بود ، گفت : اگر كار از جانب من راست خواهد شد با كورهء باغ وجود ما به حضرت رسيده است ، و اگر چنان است كه او راست خواهد كرد « آبى كه ز سر گذشت گو : صد گز باش » .