شهاب الدين احمد سمعانى

202

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

هر ذرّه‌اى از ذرّات تو به سرّى از اسرار خود مشغول كرد . اى سمع تو در سماع جمع باش ، وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ . اى بصر با بصيرت و عبرت باش ، فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ . اى لسان تو در ذكر احسان باش ، فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً . اى انف تو با انفت باش از شمّ نتن اغيار . اى دوست تو گيرندهء اقداح لطف باش . اى پاى تو رونده در رياض رياضت باش . قل الله ثمّ ذرهم و تبتل اليه تبتيلا فاتخذه وكيلا . اگر شايستى كه ذرّه‌اى از تو غيرى را بودى ، پس رسالت انبيا چه بودى ؟ صد هزار و بيست و اند هزار نقطهء رسالت را با صفاى حالت بفرستاد ، خلاصهء دعوت ايشان آن بود كه اى خاك و گل مرا باش از ميان جان و دل . اگر يك ذرّه از راه بگردى ، اسواط سياست نهاده ، اوامر فرستاده . اگر از اوامر بگردى زواجر نهاده به لطف مىخواند ، به عنف باز مىآرد . عالم پروحشت و آفت گردانيده ، با رطب خار ، و با خمر خمار ، و با گنج رنج ، و با دولت محنت ، تا با هيچ ذرّه مساكنت و موانست و الفت و موافقت نبود ، اگر خواهى و اگر نه ، به اضطرار يا به اختيار ، به درگاه بازگردى . مروهم بالصّلاة و هم ابناء سبع و اضربوهم عليها و هم ابناء عشر . مصطفى - صلّى الله عليه و سلّم - گفت : كودك چون هفت‌ساله شد به نمازش فرماييد ، و چون ده‌ساله شد اگر به اختيار درآيد فبها ، و اگر نه چوب و تازيانه . عجب كارى است ، تركيبى ضعيف ، و نهادى مختصر ، و عقلى ناقص ، و دانشى قاصر ، و فرمان نبى مىآيد كه به نمازش بفرماييد . اين نماز چيست ؟ معنى آن است كه بر آسمان با طول و عرض ، و بر زمين با بسطت و سعت و جبال شوامخ رواسخ بواذخ عرضه كردند ، سر باز زدند . عجب كارى است ، چون آسمان چندين هزارساله اين بار نتوانست كشيد ، چه سرّى است كه خطاب جلال مىآيد كه بر سرى كودك ضعيف نهيد . آرى چاشنى از اين شربتش بدهيد امتزاج و اعتياد را ، تا داند كه ذوقش چيست در جمله و تفصيل ، خواهى هفت‌ساله باش و خواهى هفتادساله . بار كار ما از در خانهء تو در نخواهد گذشت ، بر هر رنگ كه باشى ، در زير بار ما بايد بود ، تجرّع المرارات من غير تعبيس . بر رغم ابليس پيشه مىبايد كرد . عجب كارى است ، تيغ آخته ، و شربت ساخته و مرد سست . اى درويش ! تقاضايى از پردهء غيب به صحراى ظهور آمد و بر همه عالم بگذشت ، به كس التفات نكرد ، به سر خاك آدم رسيد ، عنان جلال باز كشيد ، نقاب از جمال دلرباى بر داشت و گفت : سلام عليك ، منت آمدم ، سر ما دارى 15 ؟