شهاب الدين احمد سمعانى

198

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

و گر اين ديگ را توابلى در مىبايد ، پس به سخن رخت فرو نهادن محال است . آن مردى مغنّى بود به خانهء آن مهتر رفتى ، هر وقت كه غنايى گفتى ، آن مهتر گفتى : احسنت نيكوغنايى بگو ، چون بگفتى ، احسنتى بكردى ؛ مغنّى شاعر بود ، روزى گفت : شعر كلّما قلت ، قال احسنت زدنى * و باحسنت لا يباع الدّقيق در بازار به احسنت هيچ‌چيز نمىدهند ، زر با عيار مىخواهند و سيم بىغشّ 8 . اى شيخ ! در اين راه جگر سوخته مىخواهند و دل با درد مىخواهند و قدم با صدق مىخواهند و جان با عشق مىخواهند و جمعيت بىتفرقه مىخواهند ؛ اگر چنين نقدى دارى ، كار كار تو است . آرى اوّل بلايى كه روى به تو مىآرد بلاى هستى تو است ، اين هستى را جمع كن و به دست سلطان توحيد باز ده تا دمار از وى برآرد كه مرد پراكنده را جز توحيد جمع نكند . التّوحيد افراد القدم عن الحدث . توحيد صرّافى كردن است نفايهء حدث بينداختن ، و سرهء قدم برداشتن . آن يكى گفت : توحيد و موحّد و واحد ، اين ثالث ثلاثه بود . همه عالم / a 63 / دربند آن‌اند تا يكى بدهند و دو بستانند ، امّا اين مردان دربند آن‌اند كه همه بدهند و يكى بستانند . اى درويش ! اين جهان و آن جهان فدا كن ، آنگه خطر بود تا ذرّه‌اى دهند يا نه . عانق الفقر و توسّد الصّبر و عاد الشّهوات و تضرّع الى اللّه فى كلّ الامور 9 . بسترى از صبر بيفكن ، و نياز را در برگير ، و تا صبح قيامت برندمد ، برمخيز . شبلى گفت - قدّس اللّه روحه : من نيازى دارم كه دست من گرفته است و در اين راه آورده ؛ گفتند : چه نيازى است كه تراست ؟ گفت : نيازى است كه هشت بهشت را لقمه‌اى ساختند و در آن نياز انداختند و به ذرّه‌اى پديد نيامد . باللّه العظيم كه آدم 10 قدر بهشت دانست و بر كف وى نهاد . اى آدم بهشت به چه ارزد ؟ گفت : آنكه از دوزخ ترسد ، بهشت او را به هزار جان ارزد ؛ امّا آنكه از تو ترسد ، بهشت او را به حبّه‌اى نيرزد . عرب دانهء گندم را حبّه گويند . آدم كه دست به دانهء گندم فراز كرد نه آنكه نمىدانست كه چه مىباشد ، بلى مىدانست ، امّا راه بر خود كوتاه كرد . عجب كارى است گندم به نام وى نهاده و قوت وى گردانيده و از آتش نهى كرده كه وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ . * و عشق عنان مىكشيد ، و الممنوع مغرى . دست به درخت فراز كرد ، درخت گفت : نه ترا