شهاب الدين احمد سمعانى

199

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

فرموده‌اند كه از من مخور ؟ به گفت او التفات نكرد ، راست كه دانهء گندم به حلقش رسيد ، از اطراف بهشت آواز برآمد كه وَ عَصى آدَمُ . تاج از سرش بپريد ، گفت : السلام عليك . بدرود باش يا آدم . فقد طالت حسرتك . تختش گفت : انزل عنّى فانّى لا احمل من خالفه . اى جوامرد ! حكمى بود باطن ، و امرى قاهر . امر قاهر به ظاهر آمد و حكم باطن كه نگرست ، به سرّ نگرست . شرّ النّاس من اكل وحده و ضرب عبده و منع رفده . آرى جان و جهان من ، بزرگان در اين سخن گفته‌اند و درّ معانى را با الماس خاطر سفته‌اند كه حكمت چه بود در اخراج آدم از بهشت ؟ بعضى گفتند : ربّ العزّة - جلّ جلاله - خواست كه علم آدم - عليه السلام - به او جلّ جلاله زيادت شود ، اوّلش در باغ لطف آورد ، و بر سرير سرورش بنشاند ، و اقداح افراح دمادم كرد ، آنگه گريان و سوزان و افغان كنان گسى كرد 11 ، تا چنان كه به اوّل از قدح لطف چاشنى كرد به آخر از شربت قهر صرف بىمزاج ، بىعلّت ذوق كند . اى جوامرد ! بر منشور مجد و تعالى طراز اعزاز لاابالى كشيده‌اند و كس را زهرهء اعتراض نه . باز بعضى گفته‌اند كه آن نهال دولت كه به دست لطف در بوستان عهدش بنشاندند و به فيض فضل ربّانى مدد كردند تا درخت ثابت گشت كه أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ ، صندوق اعجوبه‌هاى قدرت بود در او درجه‌هاى اسرار فطرت ، يا بحرى بود در وى هم درّ و هم آجر ؛ هم گوهر شب افروز و هم شبه شبرنگ ؛ هم صادق و هم كاذب ؛ هم صدّيق و هم زنديق ؛ هم عدوّ و هم ولى ؛ هم شقى و هم تقى ؛ هم آلوده / b 63 / و هم نقى . بهشت دار اعدا نبود و سراى اشقيا نبود . پس حكمت ربّانى اقتضا كرد آمدن او به اين عالم ، تا خبيث از طيّب جدا گردد ، لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ . و توان گفت كه آدم التماس خلود در بهشت از درخت كرد ، چون ديده‌اش بر درخت افتاد ، گفتند : وقت آن آمد كه رخت برگيرى . لا يغرّنكم صفاء الاوقات فانّ خلالها غوامض الآفات ؛ ظلال الا سنّة تلوح فى خلال المنّة . اى جوانمرد ! تا نگويى كه بهشت از آدم باز ستدند ، چنين گوى كه آدم از بهشت باز ستدند . دل بريان به مرغ بريان نياسايد . وهب بن منبّه روايت كند كه چون خداوند - جلّ جلاله - آدم را بيافريد و در بهشت آورد و به انواع حلى و حلل او را بياراست ، صورت چون صورت آدم ، و آرايش چون آرايش بهشت ، و آراينده چون غيب ، آدم گرد بهشت برگشت ، گفت : هيچ صورت از صورت خود زيباتر نديدم ، ارتياحى و نشاطى در وى پديد آمد ، تبخترى بكرد ، فناداه ربّه ازه