شهاب الدين احمد سمعانى

197

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

ما كان لى فى عمرى ليلة مثل ليلتك فى التيقّظ و العبادة . فقال علىّ : و ما كانت لى فى عمرى ليلة مثل ليلتك فى النّوم و الغفلة . گفت : مرا هرگز شبى چون شب / b 62 / تو نبوده است در طاعت و عبادت . على گفت : و مرا هرگز شبى چون شب تو نبوده است در غفلت 3 . شعر نهارك يا مغرور سهو و غفلة * و ليلك نوم و الرّدى لك لازم و سعيك فيما سوف تكره غبّه * كذلك فى الدّنيا تعيش البهائم بيت شب رفت و نگشته‌ايم بيدار هنوز * از غفلت و سهو بر سرِ كار هنوز خُرشيدِ بقا بر سرِ ديوار رسيد * ما بر درِ بامدادِ پندار هنوز اين كار نگر كه ما را فتاده است ، نه در مسجد روى ، و نه در خرابات جاى . اى دوست 4 ! روزگار بر سبيل اضافت صورت مىرود 5 كه خيزران سياه و سپيد در هم مىكشى ، بحقّ وفا كه بزرگتر كنى بو كه ما را بر اين ظرف شراب تهمتى فرستند از اين حديث . اشعب طمّاع بر گذشت به دكّان آن مرد طبق‌گر ، از وى در خواست كه اين طبق كه مىسازى بزرگتر ساز ، بو كه ما را بر اين طبق كسى چيزى فرستد . اينت پرآرزو سينه‌اى كه تو دارى ، و اينت قلّاش دلى كه تو دارى . چنين گويند كه در كعبه سيصد و شصت بت نهاده بودند ، و اگر محاسبان عالم خواهند كه عدد بتان سينهء ترا در ضبط آرند عاجز آيند . آزرى نمىبايد كه در اين عهد بت تراشد كه هر كجا در عالم ناشسته‌رويى است در دلش 6 بتى آزرى است ، النّفس هو الصّنم الأكبر . در شهر 7 مغى مىرود كلاهى بر سر نهاده ، و تو مىروى عمامهء توحيد بر سر نهاده ، در پنداشت توحيد . اگر مسلمانى به عمامه و جامه است ، احسنت اى سر صدّيقان ؛ و گر گبركى در آن است كه دل در دو بندى ، پس مىدان كه كار چيست . بر جمله مىدان كه به حديث هيچ‌چيز فرا ندهند . ابو القاسم مذكّر به نشابور متوطّن بوده است و اصل وى از مرو بوده است . مذكّرى شيرين سخن بود ، وقتى مجلس مىداشت و سخنان لطيف مىگفت ، مردى برخاست و گفت : ان كان الامر يتمّ بالحديث فقد ذهبت بالدّست . اگر كار به سخن راست شود دست تو راست ،