شهاب الدين احمد سمعانى

168

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

شعر اثارة متهوّد صبغ الهوى 39 * فاذاب جسمى فى الهوى تذكاره فكانّنى من صفرة عسليّة * و كانّنى من دقّة زنّاره بيت از جور قدِ بلند و زلفِ پستَت * وز كافرىِ نرگس بىمى مستَت ترسم به كليسياى رومم بينى * ناقوس به دستى و به دستى دستت عقلها متحيّر آمد در جلال او خردها سراسيمه گشت از جمال او ، فهمها عاجز آمد از ادراك سرّ او ، انديشه‌ها زير و زبر گشت در امر او ، جگرها خون شد در قهر او ، دلها بگداخت در شناخت او . / b 52 / بيت تا مرد ز عشق خاك بر سر نكند * از جملهء عشّاقِ تو سر برنكند پيدا نشود با تو سر و كارِ كسى * تا جان به سرِ كارِ تو اندر نكند 40 اى درويشان به اين راه درآييد تا بنده نواختن بينيد ، و درآييد تا عاشق گداختن بينيد . ظاهر بر شريعت وقف بايد كرد ، و باطن بر حقيقت ، و شب و روز را دو مطيّهء عمل خود بايد ساخت و بساط اغيار به جملگى بر بايد انداخت ، و از كام خود گام بيرون بايد نهاد 41 تا بو كه نام تو بر يخ نويسند . بيت اى كبك هزار بار دَرْبَنْد از تو * وى آهوى شيرگير تا چند از تو بس كس كه نيافت هيچ پيوند از تو * خود را به غم و بلا درافكند از تو اى درويش اين نقطهء محبت و نكتهء مودّت در طىّ غيرت غيب بود ، منتظر قدوم قدم اين مشتى خاك بىباك غلغلى در آسمان و زمين افتاد ، شور مورى در عالم پديد آمد ، چون ارادت ايجاد آدم صفى از كمين علم به صحراى ظهور آمد ، همى نخست اين ندا در دادند 42 كه چنين لشكركشى خصم‌كشى در عالم خواهد آمد ، امواج مقالات اصحاب مقامات در تلاطم آمد ، آنان كه عين طهارت و ذات پاكى بودند به سخن درآمدند كه ما و ما ، و حكم سلطان علم ازل در ميدان جلال لم يزل مىرفت ، نه به شور 43 كسى التفات كرد و نه به گفت كس نگريست ، علم لم‌يزلى اين ندا در داد كه 44 هى ! « إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ » . كارى از اين