شهاب الدين احمد سمعانى

169

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

به نواتر كه هست ، شغلى از اين بنظام‌تر ، عالمى همه تسبيح و تقديس و طهارت و عصمت و پاكى ؛ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ . آه ما را كارى در راه است كه علم وى در آن سفير است ؛ بلى تسبيح و تقديس هست ليكن عاشقى بايد وحدانىّ الذّات فردانىّ الصّفات ، كه به يك جستن 45 از دار البقاء به دار البلاء جهد ، و باك ندارد . بلى شما راست رويد ، و ايشان هرگونه روند . و ليكن در پردهء دوستى كارها رود كه هر چه بيرون آن پرده بود ، عين تاوان بود ، امّا در پناه دوستى محتمل بود . شعر و اذا الحبيب اتى بذنب واحد * جاءت محاسنه بالف شفيع ما چون ايشان را در وجود خواستيم آورد و دانستيم كه از ايشان عثرات و زلّات بود ، بساط محبّت بگسترديم تا هر چه كنند به حكم محبّت از ايشان مرفوع بود . 46 آن يكى با يكى ، مدّتى ، صحبت داشته بود ، چون وقت وداع بود ، عذرى مىخواست - همانا ابراهيم ادهم بوده است - گفت : دل فارغ دار كه ما با تو صحبت از روى محبّت داشته‌ايم و دوست از دوست بد نبيند . بو يزيد بسطامى گويد - قدّس اللّه روحه - : ليس العجب من حبّى لك و انا عبد ضعيف انّما العجب من حبّك لى و انت ربّ قوىّ . عجب نه آن است كه من تو را دوست مىدارم كه صاحب جمال بر كمال را عاشق كم نيايد ، عجب از آن است كه تو مرا دوست مىدارى و از فرق تا قدم من همه عجز و ضعف و خاكسارى و آلودگى است . يوسف ماهروى را عاشق كم نيايد ، امّا فاقهء بلال سياه‌روى را مردى بايد كه دوست دارد . / a 53 / اى جوامرد ! تو هم دوستى ، و هم بنده ؛ بنده‌اى كه در ظاهرت بند فرمان است ، دوستى كه در باطنت نثار لطف رحمن است . از طينهء گل سينهء تو ، هرگز كى روا بودى كه گل محبّت رستى ، ليكن چون وى - جلّ جلاله - در محكم تنزيل بر دست ساقى لطف اين شراب مالامال و اين كاس اقبال مىفرستد كه : يحبّهم و يحبّونه ، چه كند عاشق مسكين كه قلم صبورى بنه‌شكند و سوداى عشق بر سويداى دل وى رقم نزند . بيت در راهِ تو من كِيم كه در منزِل من * از چهرهء تو گُلى دمد بر گلِ من در عشقِ تو اين بس نبود حاصلِ من * كآراستهء مهرِ تو باشد دلِ من 47