شهاب الدين احمد سمعانى

167

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

انا اخفى الهوى و تابى دموعى * عند اخفاء قصّتى بالحبيب 30 كيف ارجو اشفاء مابى و دائى * من دوائى و علّتى من طبيبى 31 بيت حيرت اندر حيرتست و تشنگى در تشنگى * گه گمان گردد يقين و گه يقين گردد گمان حضرتش عزّ و جلال و بىنيازى فرشِ او * منقطع گشته درين ره صد هزاران كاروان اى درويش برقى بود كه از اين حديث در عالم بجست ، و هزار هزار دل بيچاره را آتش درزد ، و برق به غيب باز شد ، و اين مشتى مسكين بيدل بگذاشت 32 . جنيد - قدس اللّه روحه - مناجات كردى و گفتى : حبيبى من ابلانى بك 33 . آنگه گفتى : زدنى من بلائك و زدنى فى بلائى 34 . آرى جان و جهان من هويّت او ، حيرت جهانيان را تقاضا مىكند ، و عشقى كه در آن عشق حيرت نبود لذّت نبود . عقل مىگويد : چون ؟ و بشريّت مىگويد : چگونه ؟ و حضرت جلال ترا ندا مىكند كه بىچه و بىچگونه . يك شربت بود از اين حديث كه بر سينهء آن پير زن ريختند كه بلقيس نام او بود ، در آن آسايشگاه خود به استراحت مشغول گشته بود ، و قوّاد و حجّاب بر درگاه استانيده ، كاليو و سراسيمه ، رنگ برخاست ، و آن آتش از اندرون سينهء وى سر برزد 35 ، همى هدهد بيامد صاحب التّاج و الدّيباج ، و آن رقعهء سليمان - عليه السّلام - بر آن خلوتگاه انداخت ، چون بيدار گشت ، با سرهنگان درگاه خود معاتبت كرد كه شما كجاييد و از بهر چراييد 36 ، كه بيگانه‌اى در اين موضع - كه ما خلوت ساخته‌ايم - آورد ؟ ايشان گفتند : هر چه از راه در درآيد بر ما نويس ، أمّا هر چه از هوا درآيد ، ما را بدان راه نبود . در از آن سخت‌تر نتوان بست كه داود - عليه السّلام - ببست و زره از آن محكم‌تر نتوان ساخت كه وى ساخت ، ليكن تير تقدير را به زره تدبير ردّ نتوان كرد . اكنون كه اين ببود ، بارى بنگريد تا سبب اين سراسيمگى چيست ؟ نامه سر بگشاد ديد كه 37 انّه من سليمان و انّه بسم اللّه الرحمن الرحيم . اى بلقيس كه تاج دارى ، تاج از سر فرومىبايد گرفت ، و نعلين ساز و به درگاه بازآى 38 . اى درويش هزار هزار تاج نخوت صفوت به نعلينى ببايد انداخت تا يك تار از زنّار عشق به تو دهند .