شهاب الدين احمد سمعانى
166
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
به حبهاى نخريد . همه صدّيقان عالم در آرزوى آناند كه در بحر لم يكنى غوطه خورند كه هرگز به ساحل ثمّ كان نرسند . پيش عمر بن خطّاب - رضى الله عنه - اين آيت برخواندند كه هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ . فقال عمر : ليتها تمّت . كاشكى آن تخته به پايان شدى بىزحمت سر و روى ما . اى جوامرد ! اين حديث كسى است كه او را از سر و روى خود دل بگرفته باشد و از وجود خود دل برگرفته باشد . اى درويش ! اگر آن پروانه را يك ذرّه به نزد خود قدرى بودى ، خود را چنان بر آتش نزدى . همه عشاق عالم در آرزوى آناند كه ايشان را به پروانه يا به ديوانهيى بردارند ، و كس خود حديث ايشان نمىكند . مردى مىگويد : وجود من و هستى و تندرستى من ، حيات و بقاى من ، آمد و شد من ، اختيار و ارادت من ، سكون و حركت من ، خطوات و خطرات من ؛ و از حضرت عزّت نداى قهارى مىآيد كه چندين ياد سودا مپيماييد كه قهر ما هزار هزار خرمن سوداها به دم دهانى به باد بردهد . كيف اتنعم و صاحب القرن قد التقم القرن . اسرافيل را گفتهاند كه چون وقت آيد دمى در ده ، و اين سوداها به باد بىنيازى برده ، ما در اين عالم كشتى كردهايم و داسى از قهر ، و كأسى از زهر در دست تو نهاديم ، گرد عالم طوف مىكن و هر زرع كه سر بر مىآرد مى درو ، كه غيرت وحده لا شريك له اين تقاضا مىكند . اى درويش ! هر چه خلقيّت 28 اثبات مىكند وحده لا شريك له نفى مىكند ، هر چه لطف آشكارا مىكند عزّ نهان مىكند . اى روميان ظاهرم تا حجت بر شما لازم بود 29 ، اى مؤمنان باطنم تا شما را عذر بود . اى اوّلى كه دلهاى عاشقان را به مواثيق ازل محكم ببستى ، و اى آخرى كه جانهاى صادقان را به مواعيد ابد صيد كردى ؛ اى ظاهرى كه ظواهر را به امر خود دربند شريعت آوردى ، و اى باطنى كه سراير را به حكم خود در مهد عهد حقيقت نهادى . چون مرد سفر در صفت اوّليّت كند ، صفت آخريت تاختن مىآرد ؛ و چون سفر در صفت ظاهريّت كند ، صفت باطنيّت سرمايهاش به تاراج برمىدهد . بيچاره ميان هر دو صفت مدهوش گشته و ميان دو نام بىهوش شده . / a 52 / شعر ايها السّائلون عن شرح حالى * انا مبتلى بكلّ امر عجيب