شهاب الدين احمد سمعانى

126

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

برداشتند و آن قدح وصال بر دست ساقى لطف دمادم كردند كه الصّلاة معراج القلوب و نه اين تفضيل امم است بر انبيا - عليهم السّلام - و ليكن من كان اضعف فالرّبّ به الطف . ربّ الارباب كار ضعيفان چنان سازد كه جمله اقويا از آن متعجّب گردند صد هزار ملك مقرّب مقدّس بر درگاه ركوع و سجود عرض كردند و كس حديث ايشان نمىگويد 7 ، و گر از راه خود خبرى باز دهند علم « إِنِّي أَعْلَمُ » * بر شاهراه دولت آدم مىزنند و اينجا گدايى بينوايى از خواب درآيد و گويد : آه بيگاه شد ، ربّ الارباب در مصحف مجد اين رقم اعزاز بر كسوت راز او مىكشد كه تتجافى جنوبهم عن المضاجع يدعون ربّهم خوفا و طمعا . و وراى اين هست ، سگى بر پى دوستان ما قدمى چند 8 برداشت ما خاك قدم وى را توتياى ديدهء مقرّبان ساختيم و اين قلادهء شرف 9 در كلام مجيد بر جيد عهد او بستيم كه وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصِيدِ . و مناكب اولياى خود را هودج عزّ وى گردانيديم تا ارباب طريقت از سر حقيقت بر فصّ خاتم لطف اين نقش كردند كه كانوا فى الابتداء بلاياه فصاروا فى الانتهاء مطاياه . بيت مىبرنكنَد چشم سگ از ديدنِ ماه 10 * سگ نيز كند به ماه گهگاه نگاه آن عزيزى از اعزّهء طريقت ، پيوسته مىگفتى : الهى ارض بى محبّا ، فان لم ترض بى محبّا فارض بى عبدا ، فان لم ترض بى عبدا فارض بى كلبا . خداوندا به دوستيم بپسند ، و اگر به دوستيم نپسندى به بندگى بپسند ، و اگر به بندگى نپسندى به سگان درگاه خودم بپسند 11 . بيت اين فخر مرا نه بس كه خوانندم * خاكِ سرِ كوى آشناى تو 12 ؟ و آن ديگر را مىآيد كه همين تمنّا كرده بود ، آن سگ با وى به سخن آمد : اين چه تمنّا است كه تو كرده‌اى ، هرگز بر ما مويى به خلاف او نجنبيده است 13 ، و اى بس قدمهاى بخلاف كه تو زده‌اى 14 . اى جوانمرد ! بر دوام شكستهء ديدار خود باش ، و كاسات اندوه هستى خود مىكش ، و مىدان به حقيقت كه 15 كسى كه او به درد هستى خود درماند او را پرواى شادى نماند . باللّه العظيم كه اگر يك ذرّه درد هستى تو دامنت بگيرد از شرق تا غرب و از على تا ثرى ماتمگاه 16 تو شود ؛ كسى را روى آن نيست 17 كه به خود شاد باشد . محمّد رسول اللّه كه درّ يتيم بحر رسالت بود و واسطه عقد دلالت بود از سر درد هستى خود اين فرياد همىكند كه ليت ربّ