شهاب الدين احمد سمعانى
104
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
چراگاه ما آب طهور است كه منبع نور است . و آب را دو صفت است : صفت حيات و صفت طهارت ؛ ما اگر به راست نگريم صفت حيات بينيم و اگر به چپ نگريم صفت طهارت بينيم ، از ميان حيات و طهارت نجاست كى برآيد . شعر هو البحر من اىّ النّواحى اتيته * فلجّته المعروف و الجود ساحله فلو لم يكن فى كفّه غير روحه * لجاد بها فليتقّ اللّه سائله 31 گفتهء ايشان است : جاور بحرا او ملكا . مرد مختصر همت مباش يا در همسايگى درياى موّاج باش يا در جوار سلطان قهار . آن مرد اعرابى وقتى در دريا نشسته بود و موج بخاسته و كشتى شكسته و او بر تختهاى بمانده و از بعد مشاقّ و متاعب به ساحل افتاده ، پس از آن روزى به لب دريا رسيد دريا را ديد ساكن و آراميده ، گفت : لا تغرّنى بحلمك فعندى من جهلك العجائب . مرا به حلم و انائت و سكون خود مفريب كه به نزديك من از جهل و غضب تو عجايب است . اى جوامرد ! صحبت با درياى جرّار از كسى درست آيد 32 كه دل از جان برداشته باشد . آرى درياى محيط رسولان به اطراف فرستاده است كه كجاست دل از جان برداشتهاى كه صحبت ما را جز چنين كس نشايد . إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ . بيت گر كشته شوم ز تيرِ پيكارِ تو من 33 * آهى نكنم ز بيمِ آزارِ تو من از زخم سر غمزهء خونخوارِ تو من * خندان ميرم چو گل به ديدارِ تو من عجب كارى است ان ماهى روزى چند با آب صحبت داشت شيفتهء وى گشت بىآبش 34 صبر نماند چون از آبش 35 برآورند و بر خاك افكندند در درد فراق جمال معشوق جان بداد ، در غم فرقت صحبت آب عمر بسر برد ، پس حيات آب و نقطه طهارت وى به وفادارى درآمد ، گفت او تا زنده بود وفاى حيات ما بداشت اكنون كه در درد فراق ما جان بداد ما وفاى طهارت او بداديم . اى درويش تا تو در صفت هستىاى 36 ، همه به تو حواله است يكى نيست گرد تا درهاى حوالات 37 بسته گردد چون تو چشم فراز كردى از غيب وفادارى بيايد . تو امروز جهد كن تا يك دم به وفاى غيب برآرى تا چون چشم فراز كنى تا ابد الابد غيب به وفادارى تو قيام نمايد .