شهاب الدين احمد سمعانى
105
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
روزى چند ترا در عالم آورد و به وفادارى غيب بفرمود يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ و غيب را نظارهء تو كرد تو روزى چند به قدر وسع در ميدان بگشتى لختى نگونسار / b 32 / و لختى خاكسار ، حالتى در خواب و حالتى بيدار ، آنگاه به آخر دستى از قهر از عالم بىنيازى درآمد و سر هستى تو برداشت ، آنگه غيب را به وفادارى تو فرمود 38 . عجب كارى است ايمان به غيب صفت بود 39 و قيام وصف به موصوف ، و موصوف خاك شد و صفت ايمان به غيب قايم . اين چيست ؟ وفادارى غيب . اى جوامرد ماهيى است كه جز به آب زنده نباشد و جز به وى نياسايد و جز در وى قرار نگيرد ، و سوسمارى است كه جز به خاك خشك نياسايد و جز در وى قرار نگيرد . اگر ماهى را به خانهء سوسمار برى ، سپرى گردد و گر سوسمارى را به خانهء ماهى برى ، هلاك شود 40 . همچنين قومىاند كه عيش ايشان در لطف اوست و قومىاند كه حيات ايشان در قهر اوست . گروهىاند كه حيات ايشان به مراد ايشان است و گروهىاند كه حيات ايشان به مراد اوست . و طايفهاىاند كه به حظّ آسايند و طايفهاىاند كه به حق آسايند . جمعىاند كه اگر سوزنى 41 از عالم قهر بر ايشان آشكارا گردد بيم آن بود كه زنّار كفر و ردّت بربندند 42 ، و جمعىاند كه اگر غذاى بلا و قوت ابتلا از ايشان منقطع گردد عالم را پرنالهء حسرت و سوز كنند 43 . بيت بلاست عشق و منم كز بلا نپرهيزم * چو عشق خفته بُوَد من شوَم برانگيزم 44 مرا رفيقان گويند : كز بلا پرهيز * بلا دلست و من از دل چگونه پرهيزم درختِ عشق همىپرورم ميانهء دل * چو آب بايدش از ديدگان فروريزم اى جوانمرد ! بار قهر خود جز بر مشتى خاك ننهاد . لا يسعنى السماوات و الارض و يسعنى قلب عبدى المؤمن . عرش مجيد تكيهگاه نظر جلال ما نيايد 45 ، كرسى بارگير اقبال ازلى ما نيايد 46 ، سرّ دل آدم و آدمى بود كه ثقل مشاهدهء ما كشد . و سمّى القلب قلبا لتقلّبه . صفت قلب 47 ناآراميدن است آن متقلّبى از چيست ؟ از آن است كه داغ سلطان قهر بر وى نهادهاند . محال باشد كه كرّهء توسن را داغ آتشى برمىنهى و سكون مىفرمايى . آرى جانها در عين آرامش است و دلها در صفت جنبش است 48 جانها را بند برنهاد تا ساكن گردند و دلها را بگذاشت تا مىجنبند .