شهاب الدين احمد سمعانى
48
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
فراق . اين چنين مردى كه خطاب عزّت در حقّ وى اين بود كه انّما خلقت ما خلقت لك . ما درّ روز و شبه شب را كه در رشتهء قدرت كشيديم و بر گردن فلك بستيم و مهرهء مهر را بر بساط فيروزهگون بگردانيديم و ماه شاه شكل را بر تخت زمرّدين بنشانديم ، و لئالى و عقود و درر كواكب درّى را بر گردن گردون گردان بستيم و لجّهء خضرا و دايرهء غبرا را از ستر مكنون 14 به صحراى كن فيكون / b 13 / آورديم ، براى تو بود ، تا محمد هزار هزار فصل در محامد ربّانى و لطف رحمانى بر عذبهء زفان خود كه مورد عذب ارواح بود براند پس به آخر لوح فصاحت موسىوار كه و القى الالواح الواح بينداخت و لباس افلاس و عجز در پوشيد و خرمن انا افصح العرب را به آتش بىنيازى انت كما اثنيت على نفسك بسوخت . بيت صد تخته نبشته و ز بركرده درست * آورده مرا عشق تو با لوحِ نخست نادرهكارى است ، بيچارگان را از ماء مهين و حماء مسنون در وجود آورده ، ضعيف من ضعيف من ضعيف ، تراب من تراب من تراب متحيّر من متحيّر من متحيّر ، عاجز من عاجز من عاجز ، مفلس من مفلس من مفلس ، و آنگاه گريبان گرفته و به ناكام در معركهء شجاعان آورده ، در معركهاى كه امر به يك جانب مىكشد و حكم به يك جانب ، جمال درگاه ندا مىكند كه اى دوست بر راه ما گذر ، و جلال ازلى از سرادقات 15 عزّت خطاب مىكند كه اى بيچاره الحذر الحذر . بيت گفتا مگذر بكوى ما در مخمور * تا كشته نَشى كه خصم ما هست غيور گفتم سخنى غريب و هستم معذور 16 * در كوى تو كشته بِه كه از كوى تو دور پروانهء شمع را در سر سوداى وصال است آن همه طوف او گرد زفانهء آتش به اميد وصال است 17 كه عاشقان سوداى سويداى دل به پيمانهء لعلّ و عسى پيمايند ، و ليكن چون سلطان جمال آتش تيغ قهر جلال بىنيازى بركشد جان صد هزار پروانه به جوى . بيت من كه باشم كه به جان رختِ وفاى تو كشم * ديده حمّال كنم بارِ جفاى تو كشم 18