شهاب الدين احمد سمعانى

35

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

بيت / a 10 / اول به هزار ناز بنواختيم * وانگاه به هزار درد بگداختيم 39 چون مهرهء بُلعَجَب همىباختيم * چون جمله تُرا شُدم برانداختيم 40 مدتى مديد آن درويش بدان كوى مىرفت و از مقصود نه خبر مىيافت و نه اثر مىديد ، سگكى بود در آن محلّت ، گفت : ما را به اين سگ آشنا بايد شد هرچند گرد آن سگ گشت با او آشنا نشد ، هر روز نان و گوشت خريدى و پيش آن سگ بردى ، سگ هيچ التفات نكردى 41 . چون آن درويش از دور بديدى ، بانگ و مشغله درگرفتى . بعد از آن به مدتى ، مقصود خود را بديد گلهء عشق در گرفت و از غصّهء دل خود قصّه‌هاى دردناك بگفت 42 ، و اشك عقيق رنگ بر كهربا مىباريد . شعر فقر كفقر الأنبياء و غربة * و صبابة ليس البلاء بواحد آن مقصود گفت : رو ، سر خود گير كه ما را خصمان بسيارند نبايد كه خونت بريزند . بيت گفتا مگذر به كوى ما در مخمور * تا كشته نَشِى كه خصم ما هست غيور 43 آن روز ما به طلب كسى ديگر آمده بوديم ليكن حلق تو در حلقهء شست عشق ما آويخت . آن محنت زده گفت : پس آن خنده چه بود ؟ گفت : آن به تو مىخنديدم نه در تو مىخنديدم . بيت اى كاشك كسى ببيندى دفترِ تو * تا كشتهء تو بشمردى بر درِ تو جز جان و جگر نيست شكار و خور تو * زينست كه هر سرى ندارد سر تو ملوك عالم و سلاطين دنيا درگاه و بارگاه خود به نيزه و سپر 44 آرايند ، او درگاه جلال و سدّهء كبريا و بارگاه عزّ خود به جان و جگر صديقان و انبيا بيارايد . در هر گوشه‌اى او را كشته‌اى است و در هر زاويه‌اى او را سوخته‌اى است . كدام تن است كه گداختهء قهر او نيست ، و كدام دل است كه نواختهء لطف او نيست 45 . كدام جان است كه نه در مخلب باز عزّ اوست ، كدام سر است كه نه سر مست شراب حبّ اوست . اگر به زاويهء درويشان شوى سوز وى ، و اگر به كوى خراباتيان شوى درد نايافت وى ، وگر سوى كليسياى ترسايان شوى همه