شهاب الدين احمد سمعانى

31

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

اسلام 14 برزيده ، و به آخر بر ردّت به مرده و به مقصود نارسيده 15 . و هم آورده‌اند كه آن درويش در بازار بغداد مىرفت ، ديده‌اش بر صورتى با جمال افتاد ، دل از دست بداد . شعر يا قلب يا قلب يا مشوم * منك بلائى فمن الوم تريد هذا و تزيد هذا * اثنان فى القلب لا يدوم حيران و عطشان و عريان به زاويهء اندهان باز رفت ، دل در بر نه ، و حاصل جز درد جگر نه 16 . از مژهء چشم قلم ، و از خون جگر حبر ، و از رخساره قرطاس ، و از آب ديده دبيرى ساخته ، و نفر نفير بر فلك فرستاده ، چون شب مار گزيدگان ببوده 17 ، گل عارض به خون دل بيالوده ، پيش از آن كه رئيس الكواكب زين زينت بر مناكب فلك نهاد ، قصد بازار كرده ، دل را به داغ عشق افگار كرده ، چون به بازار آمد و آن شخص را كه جمله جمال بود و آيت كمال بود پديد آمد ، آن عشق زيادت گشت و آن وله و تحيّر به‌غايت كشيد . شعر صابر الصّبر فاستغاث به الصّبر 18 * فقال المحبّ للصّبر صبرا از هر كسى پرسيد كه اين كيست ؟ گفتند : ترسا بچه‌اى است . آخرالامر به در دكّان آن شخص زيبا فراز شد و او را از حقيقت كار خود خبر داد . آن شخص دلربا گفت : اگر صادقى ، به موافقت زنّار بر ميان بايد بست ، كه حقيقت محبّت در موافقت است . آن مرد گفت : روا بود 19 . به كلبهء اندهان خود باز آمد ، رفيقى داشت با رفيق خود آن قصه بگفت ، رفيق گفت : چون به بازار شوى زنّار دو خر . آن مرد به بازار شد و همچنان‌كه آن دوست وى گفته بود دو زنّار بخريد و به دكّان آن مقصود خويش آمد ، گفت : اين دو زنّار چيست ؟ قصه بگفت . آن پسر گفت : اكنون كه شما را فتوّت است نيكو نبود ره بر شما زدن 20 ، اسلام عرضه كن . كسى را كه كار با جبّارى افتد كه اگر بهشت را عين دوزخ گرداند و دوزخ را عين بهشت گرداند و از ميان كعبه آب سياه برآرد ، و از بتكده كعبه سازد ، و ملايكهء ملكوت را لباس ملكى از سر بركشد ، و شياطين را لباس ملكى در پوشد ، و آفتاب و ماه را روى سياه كند ، و از بيت المقدس بتخانه و خرابات سازد ، و محمد را كه در بحر رسالت بود ، و عيسى را كه سر جريدهء طهارت و امانت بود ، و يحيى را كه پيامبر و پيامبرزاده بود ، هرگز گناه ناكرده و