الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

780

إحياء علوم الدين ( فارسى )

هر صاحب دلى مىگويد : نمىبينى مرا ؟ صورت و تركيب و صفات و منافع و اختلاف حالها و بسيارى فايده‌هاى مرا بنگر ، آيا پندارى مرا كه به نفس خود هست شده‌ام ، يا كسى از جنس من مرا آفريده است ؟ آيا شرم ندارى كه در كلمهء نوشته شده از سه حرف بنگرى ، و قطع كنى كه آن صنعت آدمى عالم ، قادر ، مريد ، متكلم است . پس بنگر در عجايب خطهاى الهى كه بر صفحات روى من نوشته شده است به قلم الهى كه ذات و حركت و اتصال او به محل خط به چشمها دريافته نشود . پس دل تو از جلالت صانع آن خالى ماند . و نطفه ارباب سمع و دل را گويد ، نه كسانى را كه از سمع معزولند ، كه مرا در تاريكى احشا تأمل كن ، در خون حيض فرو برده ، در وقتى كه تصوير و تخطيط در روى من ظاهر شده است ، پس نقاش چشمخانه و پلكها و پيشانى و رخساره‌ها و لبهاى مرا نقش كند ، پس نقشها را بينى كه چيزى پس آن چيز بتدريج ظاهر شود . و نقاش را نه در درون نطفه بينى و نه بيرون آن و نه در درون رحم ، و نه مادر را از آن خبر و نه پدر را و نه نطفه را و نه رحم را . پس اين نقاش عجب‌تر از آن نيست كه او را بينى كه به قلم صورتى عجيب نقش كند كه اگر يك بار دو بار در آن نگرى هر آينه بياموزى . پس هيچ توانى كه اين جنس نقش را ، كه در ظاهر و باطن نطفه و در همهء اجزاى آن عام است ، بى بسودن نطفه و بى پيوستن بدان نه از درون و نه از بيرون ، بدانى ؟ پس اگر از اين عجايب تعجب نمىكنى و بدان در نمىيابى كه مصور و مقدر و نقاش آن نظير ندارد ، و هيچ نقاش و مصور مساوى او نيست ، چنان كه نقش و صنع كسى مساوى نقش و صنع او نيست ، و ميان فعلها مباينت و مباعدت است ، ميان فاعلان هم آن است ، و اگر از اين تعجب نمىنمايى ، از عدم تعجب خود تعجب كن ، چه آن عجب‌تر از همه عجبهاست . چه كسى كه بصيرت تو را كور گردانيده است با اين روشنى ، و به جاى آوردن از تو باز داشته است با اين بيان ، سزاوار است بدان كه از او تعجب نمايى . پس پاكى از عيب آن را كه هدايت و اضلال و اغوار و ارشاد و اشقا و إسعاد فرمود ، و بصاير دوستان خود بگشاد تا در همه ذرات عالم و اجزاى آن او را مشاهده كردند ، و دلهاى دشمنان كور گردانيد [ 583 ] و به عز و علاى خود از ايشان احتجاب فرمود . پس خلق و امر ، و منت و فضل ، و لطف و قهر او راست . حكم او را رد كننده‌اى نيست و قضاى او را باطل گرداننده‌اى نى . و از آيت‌هاى او هواى لطيف است كه ميان مقعّر آسمان و محدّب زمين محبوس است ، به وقت وزيدن باد به حسّ مس جسم او دريافته شود و شخص او به چشم ديده نشود . و كل آن مثل يك درياست . و مرغان در جوّ هوا بر مىشوند و فرود مىآيند . و در آن به بالهاى خود آشنا مىكنند ، چنان كه جانوران دريا در آب . و جوانب و امواج آن مضطرب مىشوند نزديك جَستن بادها ، چنان كه موجهاى دريا . پس چون حق تعالى هوا را حركت دهد ، آن را باد جهنده گرداند . پس اگر خواهد ، آن را آرندهء أبر و باردار كنندهء درختان گرداند ، چنان كه گفت : وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ