الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
736
إحياء علوم الدين ( فارسى )
استعجال « 180 » أجل ؟ و انگار كه صد سال مهلت يافتى ، پندارى كه كسى كه ستور را در پاى پژ « 181 » علف دهد پژ را بدان قطع تواند كرد « 182 » ؟ اگر چنين مىپندارى جهل تو بغايت بزرگ است ! چه گويى اگر كسى سفر كند تا در غربت علم آموزد ، پس سالها در عطلت « 183 » و بطالت گذارد و نفس خود را وعده دهد كه در سال آخر كه به وطن باز گردد تعلم كند ، هيچ نخندى بر عقل وى ؟ و گمان وى در عالم گردانيدن نفس از آن جمله است كه به مدتى اندك در آن طمع توان داشت ، يا پندارى كه مناصب علما بى تعلم بتوان يافت بر سبيل اعتماد به كرم حق تعالى ؟ پس انگار كه كوشيدن در آخر عمر سودمند است و به درجات عاليه رساننده . پس شايد كه امروز آخر عمر تو است ، چرا بدان مشغول نشوى ؟ و اگر به تو وحى رسيد كه تو را مهلت است ، مانع تو از مبادرت و بواعث تو بر تأخير چيست ؟ هيچ سببى هست كه آن را مگر عجز تو از مخالفت شهوتها ، با آن چه در آن است از تعب و مشقت ، و انتظار كشيدن روزى را كه در آن مخالفت شهوتها دشوار نباشد ! اين روزى است كه حق تعالى هرگز نيافريده است و نيافريند . چه بهشت هرگز نباشد مگر محفوف « 184 » به مكاره ، و مكاره هرگز بر نفسها سبك نباشد ، وجود آن محال است . آيا تأملى نكنى كه چند بار است كه نفس خود را وعده مىدهى ؟ مىگويى : فردا و فردا ! پس فردا آمد و امروز شد ، پس چگونه يافتى آن را تو ؟ ندانستى كه فردايى كه آمد و امروزى كه شد ، او حكم دى « 185 » است ؟ لا بلكه آن چه امروز از آن عاجزى فردا از آن عاجزتر و عاجزتر باشى . چه شهوت چون درخت بيخ آور است كه بنده را قلع آن فرمودهاند . پس چون از قلع آن به سبب ضعف عاجز شد و آن را در تأخير داشت همچنان باشد كه در جوانى از قلع درختى عاجز شود و آن را به سال ديگر اندازد ، با آن چه مىداند كه درازى مدت قوّت درخت را زيادت كند و در جسم آن بيفزايد ، و ضعف و سستى قلع كننده را زيادت گرداند ، پس آن چه در جوانى نتواند در پيرى هرگز نتواند . بلكه گفتهاند : و من العناء رياضة الهرم ، اى ، رياضت پير از رنج است . و گفتهاند : و من التّعذيب تهذيب [ 551 ] الذّئب ، اى ، تهذيب گرگ از تعذيب است . و شاخ تر قابل خمانيدن باشد ، پس چون خشك شد و روزگار بر آمد خمانيدن قبول نكند . پس چون اين كارهاى روشن در نمىيابى و به تأخير مايل مىشوى ، چرا دعوى حكمت مىكنى ؟ و كدام حماقت زيادت از اين حماقت است ؟ و شايد كه گويى كه مانع استقامت مرا جز حرص من نيست بر لذت شهوتها ، و قلت صبر من بر دردها و مشقتها . پس بغايت احمقى و عذر تو نيك زشت است . اگر در آن صادقى ، به آن شهوتها تنعمى طلب كه از كدورتها صافى است و ابد الآباد دايم است ، و در آن طمع نيست مگر در بهشت . پس اگر براى شهوت خود نظر مىكنى ،
--> ( 180 ) استعجال ، شتافتن . ( 181 ) پژ ، كوه و كتل ، عقبه . ( 182 ) قطع كردن ، پيمودن . ( 183 ) عطلت ، بىكارى . ( 184 ) محفوف ، فرا گرفته ، احاطه شده . ( 185 ) دى ، ديروز .