الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

730

إحياء علوم الدين ( فارسى )

زن را بنگر كه چه مىكند . او گفت : نگريستم ، نديدم چيزى كه مىكند جز آن كه چشم از آسمان باز نمىگرداند ، و روى به قبله آورده است مىگويد كه سريه را بيافريدى ، پس به نعمتهاى خود او را بپروردى از حالى به حالى ، و همه احوال تو [ 546 ] او را نيكو بود ، و همه بلاهاى تو نزديك او خوب بود ، و مع ذلك خود را در معرض سخط « 157 » تو مىدارد بدانچه بر معصيتهاى تو اقدام مىنمايد ، و دانى كه گمان نبرد كه تو بد كرداريهاى او نمىبينى ، چه تو دانايى و آگاه از اين همه چيزها و بر همه چيزها قادرى . و ذو النون مصرى گفت : شبى از وادى كنعان بيرون رفتم ، چون از وادى بر آمدم شخصى ديدم كه سوى من مىآمد و مىگفت : وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللَّهِ ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ ، « 158 » و مىگريست ، چون نزديك شدم زنى ديدم جبّهء صوف پوشيده و ركوه‌اى « 159 » به دست گرفته ، مرا گفت : تو كيستى ؟ و از من نمىترسيد ، گفتم : مردى غريبم . گفت : آيا غريبى با خداى - عز و جل - يافته مىشود ؟ من بدين سخن او بگريستم ، گفت : تو را چه گريانيد ؟ گفتم : دارو به دردى رسيد كه ريش شده بود ، به زودى منجح « 160 » آمد . گفت : اگر صادقى چرا گريستى ؟ گفتم : يرحمك اللّه صادق نگريد ؟ گفت : نى . گفتم : چرا ؟ گفت : براى آن كه گريه راحت دل است . پس خاموش شدم متعجب از سخن او . و احمد بن على [ استاد ما ] گفت : از عفيره « 161 » دستورى خواستيم كه بر او در رويم ، ما را باز داشت ، پس در او لازم گرفتيم ، و چون او بدانست برخاست تا در بگشايد ، پس شنيدم كه مىگفت : اى بار خداى من باز داشت خواهم به تو از كسى كه مرا از ذكر تو مشغول كند . پس در بگشاد ، بر او در رفتيم ، گفتيم : اى پرستار خداى ، براى ما دعا گوى . گفت : خداى - عز و جل - مهمانى شما در خانهء ما مغفرت كناد . پس ما را گفت : عطاء سلمى چهل سال در آسمان ننگريست ، پس نظرى از وى حاصل شد ، بيهوش در افتاد و فتقى در شكم او پيدا آمد ، پس كاشكى عفيره هر گاه سر سوى آسمان بردارد ، خداى - عز و جل - را عصيان نكند ، چون معصيت كرد معاودت ننمايد . و پارسايى گفت كه روزى به بازار رفتم و كنيزكى حبشه‌اى با من بود ، او را در موضعى به گوشهء بازار بنشاندم و براى بعضى حاجتهاى خود برفتم و گفتم : از اينجا دور مشو تا من باز آيم . پس چون باز آمدم او را در آن موضع نيافتم ، پس به خانه رفتم و بر او نيك در خشم بودم ، چون او مرا بديد دانست كه در خشم شده‌ام ، گفت : بر من تعجيل مفرماى ، تو مرا به جايى نشانده بودى كه آن جا

--> ( 157 ) سخط ، خشم ، ناخشنودى . ( 158 ) زمر 39 - 47 : و ايشان را از عذاب خداى آن پديد آيد كه گمان نبرده باشند . ( 159 ) ركوه ، كوزهء چرمين ، مشك كوچك . ( 160 ) منجح ، نتيجه بخش . ( 161 ) شرح زبيدى : غفيره ( بضم الغين ، و في بعض النسخ بالعين المهملة ، از زنان متعبد بصره ، 10 - 140 ) .