الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
723
إحياء علوم الدين ( فارسى )
پهلو نشد تا صبح دميد و مؤذن بانگ نماز گفت ، بر جست و به نماز مشغول شد ، و آبدستى تازه نكرد ، پس در دل من خار خارى پديد آمد . گفتم : خداى بر تو رحمت كناد ، همه شب غلتيده بخفتى ، پس وضو تازه نكردى . گفت : همه شب جولان مىكردم ، گاه در مرغزارهاى بهشت و گاهى در واديهاى آتش ، پس آيا در آن خوابى تواند بود ؟ و ثابت بنانى گفت كه مردانى را دريافتم كه يكى از ايشان نماز گزاردى ، و عاجز شدى تا به حدى كه به فراش خود نيامدى مگر به احتبا « 127 » . و گفتهاند كه أبو بكر [ عياش ] چهل سال پهلو به فراش ننهاده بود ، و به يك چشم او آب آمده بود ، و بيست سال بود كه چنين بود و اهل او نمىدانست . و عامر بن عبد اللّه را گفتند : بر بىخوابى شبها و تشنگى گرماها چگونه صبر مىكنى ؟ گفت : بيش از آن نيست كه خوردن روز را به شب انداختهام ، و خفتن شب را به روز ، و در آن كارى خطير نيست . و مىگفت : نديدم مثل بهشت و طالب او [ 541 ] بخوابد ، و نديدم مثل دوزخ . و « از او گريزنده » بخوابد . و چون شب آمدى گفتى گرمى آتش خواب را ببرد ، پس نخفتى تا بامداد ، و چون روز آمدى گفتى گرمى آتش خواب را ببرد ، پس نخفتى تا شبانگاه ، و چون شب آمدى گفتى هر كه بترسد شب رود ، و [ نزديك ] صبح مردمان شبروى را بستايند . و يكى از ايشان گفت : چهار ماه با عامر بن عبد قيس صحبت كردم ، و در شب و روز نديدم او را كه بخفت . و مردى از اصحاب على بن ابو طالب - رضى اللّه عنه - گفت : نماز بامداد پس وى بگزاردم ، و چون سلام گفت ، از دست راست خود بازگشت و غم زده بود ، پس درنگ كرد تا خورشيد بر آمد ، پس دست خود بگردانيد و گفت : به خداى كه اصحاب محمد ( ص ) را ديدم و امروز چيزى نمىبينم كه ايشان را ماند ، سبوسه سر « 128 » و گرد آلود و زرد [ روى ] بامداد كردندى و شب براى خداى در قيام و سجود گذرانيدندى ، كتاب خداى را خواندندى ، و ميان قدمها و پيشانيها مراوحه كردند . و « مراوحه » آن باشد كه يكى را كار فرمايد تا ديگرى بياسايد ، اى ، ساعتى در سجده بودند پيشانيها بر زمين نهاده تا قدمها بياسايد ، و ساعتى يك قدم برداشتندى براى آسايش و اعتماد بر ديگرى كردندى . و چون خداى را ياد كردندى بجنبيدندى ، چنان كه درخت جنبد در روز باد ، و اشك از چشمهاشان روان شدى تا به حدى كه جامهها را تر كردندى ، و قوم غافل خفته بودندى ، اى ، كسانى كه گرد ايشان بودندى .
--> ( 127 ) احتبا ، زانو در بغل گرفتن ، بر سرين رفتن مانند كودكان . ( 128 ) سبوسه سر ، خاك آلود .