الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

724

إحياء علوم الدين ( فارسى )

و أبو مسلم خولانى تازيانه‌اى در مسجد خانهء خود آويخته بود ، پس نفس خود را بترسانيدى بدان ، و نفس خود را گفتى : برخيز ، و الا هر آينه كشان كشان تو را ببرم تا ماندگى از تو باشد نه از من . پس چون سستى در او آمدى ، تازيانه بگرفتى و ساق خود را بزدى و گفتى : تو سزاوارترى به زدن از ستور . و گفتى : پندارند اصحاب محمد - صلى اللّه عليه و سلم - كه خود را به دو مخصوص كنند بى ما ؟ به خداى كه با ايشان مزاحمت كنيم تا بدانند كه پس خود مردان گذاشته‌اند . و ساقهاى صفوان بن سليم از بسيارى قيام گره « 129 » بسته بود ، و از اجتهاد به جايى رسيده كه اگر او را گفتندى كه قيامت فرداست ، جاى مزيد نيافتى . و چون زمستان آمدى بر بأم خفتى تا سرما در وى اثر كند . و چون تابستان بودى در روز ميان خانه خفتى تا گرمى و اندوه دريابد و نخسبد . و وفات او در سجده بود . و گفت : اى بار خداى ، من لقاى تو را دوست دارم ، پس لقاى مرا دوست دار . و قاسم بن محمد « 130 » گفت : بامداد كردم روزى ، چون بامداد كردمى اول بر عايشه - رضى اللّه عنها - رفتمى و سلام گفتمى ، پس روزى برفتم و او نماز چاشت مىگزارد ، و اين آيت مىخواند كه فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا وَ وَقانا عَذابَ السَّمُومِ ، « 131 » و گريه مىكرد و دعا مىگفت ، و آيت را باز مىگردانيد ، پس چندان بايستادم كه ملول شدم ، و او را هم بدان حال بديدم ، سوى بازار رفتم ، و گفتم : از حاجت خود فارغ شوم باز آيم . آن گاه از حاجت فارغ شدم و باز آمدم ، و او هم بر آن قرار آيت را باز مىگردانيد و دعا مىگفت و مىگريست . و محمد بن اسحاق گفت : چون عبد الرحمن اسود براى حج بر ما آمد ، در يك پاى او علت ظاهر شد ، پس بايستاد بر يك قدم نماز گزارد ، تا « 132 » نماز بامداد به وضوى نماز خفتن گزارد . و بعضى گفته‌اند : نمىترسم از مردن ، مگر به سبب آن كه [ مرگ ] در ميان من و « برخاستن شب » « 133 » مانع شود . و على بن أبو طالب - كرم اللّه وجهه - گفت : علامت صالحان زردى لون است از بىخوابى ، و پختگى چشمها « 134 » از گريه ، و پژمردگى لبها از روزه . بر ايشان « گرد خاشعان » باشد . و حسن را گفتند : [ 542 ] چه حال است بيدار دارندگان شب را كه نيكو روىترين مردمان باشند ؟ گفت : ايشان با رحمن خلوت كرده‌اند ، پس نورى از نور خود ايشان را پوشيده است . و عامر بن قيس گفتى : الهى مرا بيافريدى و با من مشورت نكردى ! و بميرانى و مرا اعلام نكنى ! و با من دشمنى بيافريدى و چنان گردانيدى كه در مجارى خون من مىرود و مرا مىبيند و من او را نبينم ! پس مرا گفتى خود را نگاه دار ! الهى چگونه خود را نگاه دارم اگر مرا نگاه ندارى ! الهى در دنيا غم و اندوه است ، و در آخرت حساب و عقوبت ، پس راحت و شادى كجاست ؟

--> ( 129 ) گره ، پينه . ( 130 ) برادر زادهء عايشه . ( 131 ) طور 52 - 27 . ( 132 ) تا ، حتى . ( 133 ) مراد قيام به عبادات و احكام شريعت است . ( 134 ) پختگى چشمها ( ترجمهء عَمَش ) ، سستى بينايى با جريان اشك .