الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
722
إحياء علوم الدين ( فارسى )
مىگفت كه نيمهء عمل بشد . و دختر ربيع بن خثيم گفتى : اى پدر ، چه افتاده است كه مردمان را مىبينم كه مىخسبند و تو را مىبينم كه نمىخسبى ؟ گفت : اى دختر ، پدرت از آتش مىترسد . و چون ام ربيع از گريه و بىخوابى ربيع ديد آن چه يافته بود ، ربيع را آواز داد و گفت : اى پسر مگر كسى را بكشتهاى ؟ گفت : آرى ، اى مادر . گفت : آن كس كيست كه از اهل او در خواهيم تا از تو عفو كند ، به خداى اگر آنها بدانند آن چه تو در آنى ، هر آينه به تو رحم مىكنند و تو را عفو مىكنند . گفت : اى مادر آن نفس من است . و ربيع گفت : بر اويس رفتم ، او را نشسته يافتم نماز بامداد گزارده ، پس بنشستم و گفتم او را از تسبيح مشغول نكنم ، پس بر جاى خود درنگ كرد تا نماز پيشين بگزارد ، پس به نماز ايستاد تا نماز ديگر بگزارد ، پس بر جاى خود ثابت بود تا نماز شام بگزارد ، پس بر جاى خود ثابت بود تا نماز عشا بگزارد ، پس بر جاى خود ثابت بود تا نماز فجر بگزارد ، پس بنشست و چشمهاى او را خواب غلبه كرد ، گفت : اى بار خداى ، باز داشت مىخواهم از تو از چشم خسبنده و شكمى كه سير نشود . پس گفتم اين مرا از او بس باشد ، و بازگشتم . و مردى اويس قرنى را ديد ، گفت : اى أبو عبد اللّه ، چه افتاده است ، تو را مىبينم چنانستى كه بيمارى ؟ گفت : اويس را چه شده است كه بيمار نباشد . بيمار طعام خورد و اويس نخورد ، و بيمار بخسبد و اويس نخسبد . و گفتهاند كه ورد سمنون در هر شبانه روزى پانصد ركعت نماز بود . و از أبو بكر مطوعى روايت مىكنند كه مىگفت : ورد من در حالت جوانى اين قدر ركعت نماز بود ، و سى [ و يك ] هزار بار يا چهل هزار بار قل هو اللّه احد مىخوانديم . اين شك از راوى است . و منصور بن معتمر به حالى بود كه اگر او را مىديدى ، مىگفتى به مصيبتى مبتلا شده است ، و اندامهايش شكسته ، و آوازش ضعيف گشته ، و هميشه چشمش پر آب ، اگر او را مىجنباندى از چشمش اشك مىريختى ، و مادرش گفت : اين چيست كه با نفس خود مىكنى و همه شب مىگريى و تسكين نمىيابى ، چنان مىپندارى كه كسى كشتهاى . پس « 127 » گفت : اى مادر من خوبتر مىدانم كه با نفس خود چها كردهام . و احمد بن حارث گويد : اى عجب از كسى كه داند كه بهشت فوق وى مىآرايند ، و دوزخ تحت وى مىافروزند ، ميان آن هر دو چگونه خسبد ! و مردى از عابدان گفت : بر إبراهيم بن ادهم رفتم ، او را يافتم نماز خفتن گزارده بود ، پس بنشستم او را نگاه مىكردم ، پس نفس خود را در گليمى پيچيد و بينداخت ، و همه شب از پهلو به
--> ( 127 ) پس ، پسر .