الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

721

إحياء علوم الدين ( فارسى )

پرسيدن جبار او را بىخواب كرده ، او راهب باشد ، و اما من سگى گزنده‌ام ، نفس خود را در اين صومعه از مردمان باز داشته‌ام تا ايشان را نگزم . گفتم : اى راهب خلق را از خداى چه منقطع كرد پس از آن چه وى را بشناختند ؟ گفت : اى برادر ، خلق را از خداى منقطع نكرد مگر دوستى دنيا و زينت آن ، چه آن جاى معاصى و گناهان است . پس عاقل آن است كه او را از دل خود بيندازد ، و از گناه خود به خداى باز گردد ، و روى به چيزى آرد كه او را به پروردگار خود نزديك گرداند . و داود طايى - رحمه اللّه عليه - را گفتند : اگر محاسن را شانه كنى چه شود ؟ گفت : آن گاه مردى بىكار باشم . و اويس قرنى شبى گفتى : اين شب ركوع است ، پس همهء شب در ركوعى بگذرانيدى ، و شبى ديگر گفتى كه اين شب سجود است ، پس همه شب در سجده‌اى گذرانيدى . و آمده است كه چون عتية الغلام توبه كرد ، گوارايى طعام و شراب خود را نمىگذاشت « 125 » ، مادرش گفت : اگر با نفس خود رفقى كنى زيان ندارد . گفت : رفق او مىطلبم كه امروز بگذارم تا اندكى رنج بينم و فردا بسيار در نعمت باشم . و سفيان ثورى گفت ، شعر : عند الصّباح يحمد القوم السّرى * و عند الممات يحمد القوم التّقى اى ، نزديك بامداد مردمان شبروى را بستايند ، و نزديك مرگ مردمان پرهيزكارى را بستايند . و گفته‌اند : مسروق حج كرد و بعد از آن اصلا نخوابيد مگر رو به مسجد نهاده . و عمر - خواهر زادهء بشر بن حارث - گفت كه از خالوى خود شنيدم كه با مادرم مىگفت كه شكم و تهيگاهم مرا مىزنند . مادرم گفت : اى ، برادر رخصت ده تا اندك حلوا با يك مشت آرد كه نزد ماست بپزم تا شكم تو را تسكين دهد . وى را گفت : ويحك ! مىترسم كه بگويند تو اين آرد را از كجا يافتى ، پس ندانم در جوابش چه گويم . پس مادرم گريه آغاز كرد ، و با هم بگريستند ، و من هم با ايشان بگريستم ، عمر گفت : مادرم چيزى كه با بشر بود از شدت گرسنگى ديد كه نفسش ضعيف شد ، مادرم گفت : اى برادر كاشكى مادر تو مرا نزادى ، و اللّه جگرم پاره پاره شد از آن چيزى كه با شما مىبينم . و هم از او شنيدم كه با مادرم مىگفت : كاشكى مادر تو مرا نزادى ، و چون زاد براى من در پستانش شير نمىبودى . عمر گفت : مادرم [ 538 ] شب و روز با وى گريه مىكرد . و عبد اللّه بن داود گفت كه يكى از ايشان چون به چهل سال رسيدى بستر خود در نوشتى ، اى همه شب نخفتى . و كهمس بن حسن ، هر روزى هزار ركعت گزاردى ، پس نفس خود را گفتى : بر خيز اى معدن همه بديها . و چون ضعيف شد بر پانصد اقتصار كرد « 126 » ، پس مىگريست و

--> ( 125 ) گذاشتن ، اجازه دادن . ( 126 ) اقتصار كردن ، كوتاه كردن ، اكتفا كردن .