الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
651
إحياء علوم الدين ( فارسى )
در مردى آويزد ، پس گويد : ميان من و تو خداى است . او گويد : به خداى كه من تو را نمىشناسم . او گويد : آرى ، كه تو خشتى از ديوار من بگرفتى و رشتهاى از جامهء من بگرفتى . پس اين و امثال اين از اخبار دلهاى خائفان را پاره پاره كرد . پس اگر از هوشياران و خردمندانى و از فريفتگان نه اى ، براى نفس خود اكنون بنگر ، و با نفس خود حساب باريك كن پيش از آن كه [ 488 ] بر تو باريك گرفته شود ، و احوال خود را مراقبت نماى و ساكن مباش ، و حركت مكن تا اول نه انديشى كه چرا حركت مىكنى و مقصود تو چيست ، و بدان از دنيا چه خواهى يافت ، و از آخرت چه فوت خواهد شد ، و به چه چيز دنيا را بر آخرت ترجيح مىكنى . و چون بدانى كه باعث جز دين نيست ، عظيم است خود ، و آن چه در خاطرت گشت امضا كن ، و الا باز باش . پس دل خود را در امساك و امتناع نيز مراقبت كن ، چه ترك فعل فعلى است و آن را از نيتى صحيح چاره نيست ، پس نبايد كه داعى « 63 » هواى پوشيده باشد كه بر آن اطلاع نيابى ، و نبايد كه كارهاى ظاهر و خيرهاى مشهور تو را بفريبد . و غورها و سرها درياب تا از حيّز اهل اغترار « 64 » بيرون آيى . چه از زكريا - صلوات اللّه عليه - آمده است كه در حايطى « 65 » گل كارى مىكرد ، مزدور قومى بود ، پس دو گرده پيش او آوردند ، چه نخوردى مگر از كسب دست خود ، پس قومى بر او در رفتند ، و او ايشان را به طعام مساعدت نطلبيدى تا فارغ شدى . پس قوم از او تعجب كردند ، چرا كه سخا و زهد او را مىدانستند ، و مىدانستند كه خير در طلب مساعدت است به طعام . پس گفت كه من براى گروهى به أجرت كار كنم ، و ايشان دو گرده پيش من آوردند تا بر كار ايشان قوّت گيرم ، اگر با من بخوريد ، نه شما را بس كند نه مرا ، و كار ايشان را نتوانم كرد . پس صاحب بصيرت همچنين به نور خداى در باطن نگرد ، چه ضعف او از كارها نقصانى است در فرض ، و ترك دعوت نقصان است در فضل ، و فضايل را با فرايض حكم نيست . و يكى از ايشان گفت : بر سفيان « 66 » در رفتم و او نان مىخورد ، پس با من سخن نگفت تا آن گاه كه انگشتان بليسيد ، پس گفت كه اگر نه آنستى كه مرا به وام گرفتهاند « 67 » هر آينه دوست داشتمى كه از آن بخورديى . و سفيان گفت : هر كه مردى را به طعام خود خواند و رغبتى ندارد كه او را اجابت نمايد به خوردن ، اگر آن مرد اجابت نمايد و بخورد بر خواننده دو بزه باشد ، و اگر نخورد يك بزه : يكى به سبب نفاق ، و دوم به سبب آن كه برادر خود را در معرض چيزى دارد كه اگر بداند آن را كاره باشد . پس همچنين بايد كه بنده نيت خود را در كارهاى ديگر تفقد كند ، و اقدام و احجام « 68 » او نكند
--> ( 63 ) داعى ، باعث ، سبب ، خواهنده . ( 64 ) اغترار ، فريفتگى . ( 65 ) حايط ، حياط . ( 66 ) سفيان ثورى ( كيمياى سعادت 2 - 466 ) . ( 67 ) مرا ، براى من . در كيمياى سعادت : اگر نه آن بودى كه اوام كرده بودم ( همان جا ) . ( 68 ) احجام ، باز ايستادن .