الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

47

إحياء علوم الدين ( فارسى )

فالامثل ، اى ، بلا گماشته شده است بر پيغامبران ، پس اوليا ، پس بهتر ، آن گاه بهتر . و گمان مبر كه بلا بلاى ايوب است ، و آن بلاى تن بود . چه بلاى نوح هم بلاى عظيم بود كه مبتلا شد به جماعتى كه از خواندن او ايشان را به خداى جز گريختن ايشان نمىافزود . و براى آن چون پيغامبر - عليه السلام - از سخن بعضى مردمان برنجيد گفت : رحم اللّه اخى موسى لقد أوذي بأكثر من هذا فصبر ، اى ، رحمت كناد خداى بر برادرم موسى ، بيش از اين وى را برنجانيدند صبر كرد . پس چنان كه پيغامبران از مبتلا شدن به جاحدان خالى نباشند ، اوليا و علما از مبتلا شدن به جاهلان خالى نمانند . و براى آن كم بوده است كه اوليا از فنون ايذا و انواع بلا و بيرون كردن از شهرها و غمز كردن بر پادشاهان و گواهى دادن بر ايشان به كفر و بىدينى خالى [ بوده‌اند ] ، چه واجب است كه ارباب معرفت نزديك اهل جهل از كافران باشند ، چنان كه واجب است كه بدل كنندهء شتران بزرگ به گوهر خرد نزديك جاهلان از مضيّعان و مسرفان باشند . و چون اين دقيقه‌ها دانستى ، به قول پيغامبر - عليه الصلاة و السلام : انّه يعطى آخر من يخرج من النّار مثل الدّنيا عشر مرّات ، بگرو ، و بپرهيز از آن كه تصديق تو مقصور باشد بر چيزى كه چشم و ديگر حسها آن را دريابد بس ، چه آن گاه درازگوشى با دو پاى باشى ، براى آن كه درازگوش در پنج حس با تو شريك است . و امتياز تو از درازگوش به سرّى الهى است كه بر آسمان و زمين و كوه‌ها عرضه افتاده است و از حمل آن ابا نموده‌اند و از آن بترسيده . و ادراك آن چه از عالم پنج حس بيرون است يافته نشود مگر در عالم آن سر ، كه بدان از درازگوش و ديگر ستوران متميزى . و هر كه از آن غافل شد و آن را معطل و مهمل گذاشت و به درجهء ستوران قانع گشت و از محسوسات در نگذشت ، نفس خود را به تعطيل آن هلاك كرده باشد و به اعراض آن را فراموش گردانيده . و حق تعالى گفت : وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ ، « 121 » اى ، مباشيد چون كسانى كه خداى را فراموش كردند ، پس خداى - عز و جل - ايشان را بر نفسهاى ايشان فراموش گردانيد ، چه هر كه جز محسوس نداند ، خداى را فراموش كرده باشد ، چه ذات خداى در اين عالم به پنج حس مدرك نيست ، و هر كه خداى را فراموش كرد ، خداى - عز و جل - نفس او را لا محالة بر وى فراموش گرداند ، و در افق ستوران نزول كند ، و ترقى به افق ملأ اعلى بگذارد ، و در وديعتى كه حق تعالى او را امانت داده است و بدان بر او انعام فرموده خيانت كرده باشد ، و نعمت او را ناسپاسى كرده ، و متعرّض نقمت او گشته . الا آن است كه او بدحال‌تر از ستوران باشد ، چه ستور به مرگ خلاص يابد [ 34 ] ، اما اين امانتدار است ، و آن لا محالة به زودى به امانت دهنده بازگردد ، چه مرجع و مصير امانت بدوست . و آن امانت چون خورشيد روشن است ، و در اين كالبد فانى فرود آمده است ، و در آن غروب كرده ، و زود باشد كه به مرگ اين خورشيد در حال خرابى كالبد از مغرب خود برآيد و به آفريدگار خود بازگردد ، اما تاريك منكسف و اما روشن منشرق . و روشن

--> ( 121 ) حشر 59 - 19 .