الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
642
إحياء علوم الدين ( فارسى )
ترك معصيت به جوارح تأكد نپذيرد . چه ميان جوارح و دل علاقت است ، تا « 25 » هر يكى از ايشان به ديگرى اثر پذيرد . پس عضو را بينى كه چون [ 481 ] جراحتى به دو رسد ، دل دردمند شود ، و دل را بينى كه چون به دانستن مرگ عزيزى يا در آمدن كار مخوف دردمند گردد ، عضوها اثر پذيرد و ميانهء شانه و پهلو بلرزد و گونه متغير شود . الا آن است كه دل اصل متبوع است . و چنانستى كه او امير و راعى « 26 » است ، و جوارح چون خدم و رعايا و اتباعاند . پس جوارح خدام دلاند بدانچه صفتهاى آن را در آن مؤكد گردانند . پس دل مقصود است ، و اندامها آلتهاى رساننده است به مقصود . و براى آن پيغامبر - عليه السلام - گفت : انّ في جسد ابن آدم لمضغة إذا صلحت صلح لها سائر الجسد و إذا فسدت فسد لها سائر الجسد ، الا و هي القلب ، اى ، در اندام آدمى گوشت پارهاى است كه چون آن نيكو باشد ديگر اندام به سبب او نيكو باشد ، و چون او بد باشد ديگر اندام به سبب او بد شود ، بدان كه آن دل است . و گفت - عليه السلام : اللهمّ اصلح الرّاعى و الرّعية ، اى ، بار خداى به صلاح دار راعى و رعيت را . و به « راعى » دل خواست . و حق تعالى گفت : لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ ، « 27 » اى ، گوشتها و خونهاى آن هرگز به خداى نرسد ، و ليكن تقواى شما به دو رسد . و آن صفت دل است . پس از اين روى هر آينه واجب باشد كه اعمال دل در جمله فاضلتر از حركات جوارح باشد . پس واجب است كه نيت از آن جمله افضل باشد ، زيرا كه نيت عبارت است از « ميل قلب به سوى خير و ارادهء او آن را . » و غرض ما از « اعمال جوارح » آن است كه دل را به ارادت خير معتاد گرداند ، و ميل آن را در او مؤكد كند تا از شهوتهاى دنيا فارغ شود و بر ذكر و فكر اكباب « 28 » نمايد . پس به اضافت « 29 » غرض بضرورت بهتر باشد ، چه او متمكّن است « 30 » از نفس مقصود . و اين چنان باشد كه معده چون دردمند شود به نهادن طلا « 31 » بر سينه علاج كنند ، و به خوردن دارويى كه به معده رسد علاج كنند ، و خوردن دارو خوبتر از طلاى « 32 » سينه باشد ، چه طلاى سينه بدان خواهند كه اثرى از آن به معده سرايت كند ، پس آن چه به عين معده رسد بهتر و سودمندتر . پس تأثير همهء طاعتها همچنين فهم بايد كرد كه مطلوب از آن گردانيدن دلها و تبديل كردن صفتهاست و بس ، بيرون « 33 » جوارح . پس مپندار كه در نهادن پيشانى بر زمين غرضى است از آن روى كه جمع كردن است ميان زمين و پيشانى ، بلكه از آن روى كه به حكم عادت صفت تواضع در دل مؤكد كند . چه كسى كه در نفس
--> ( 25 ) تا ، حتى . ( 26 ) راعى ، شبان ، نگهبان . ( 27 ) حج 22 - 37 . ( 28 ) اكباب ، لازم گرفتن ، اقبال نمودن . ( 29 ) به اضافت ، به نسبت . ( 30 ) متمكن ، جا گيرنده . در كيمياى سعادت : چه نيت خود در نفس دل است و عمل از جايى ديگر سرايت خواهد كرد به دل ( 2 - 458 ) . ( 31 ) طلا ، دارويى كه بر عضوى از بدن مالند ، ماليدن دارو بر بدن . ( 32 ) طلا ، دارويى كه بر عضوى از بدن مالند ، ماليدن دارو بر بدن . ( 33 ) بيرون ، بدون ، سواى .