الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
619
إحياء علوم الدين ( فارسى )
بينى بر اندازهء تو بر تو ظاهر شود ، و بايزيد را نزديك خداى يا بى به اندازهء او بر او ظاهر باشد . پس سخن مرا پس افتاد و گفت : مرا نزديك او بر . پس قصه ياد كرد ، در آخر آن گفت كه بر تلى بايستادم در انتظار بايزيد تا از بيشه بيرون آيد ، چه شب در بيشهاى بودى كه در آن ددگان بودند ، پس بر ما گذشت و پوستين باژگونه بر دوش انداخته بود ، جوان را گفتم : اين بايزيد است ، در او بنگر . پس جوان در او بنگريست ، بيهوش شد ، پس ما او را بجنبانيديم مرده يافتيم ، پس در دفن او هر دو يارى كرديم ، پس بايزيد را گفتم : نگريستنى در تو كشتن است ؟ گفت : نى ، و ليكن يار تو صادق بود ، و در دل او سرّى نهان ، به صفت او بر وى منكشف نمىشد ، پس چون ما را بديد سرّ دل او او را منكشف شد ، از حمل آن تنگ آمد ، چه در مقام ضعفاى مريدان بود ، پس آن او را بكشت . و چون زنگيان به بصره رفتند و مردمان را بكشتند و مالها غارت كردند ، دوستان سهل بر وى جمع شدند و گفتند كه دفع ايشان از حق تعالى بخواه . خاموش شد ، پس گفت : در اين شهر بندگان خداى هستند كه اگر بر ظالمان دعاى بد كنند يك ظالم بر زمين نماند ، همه در حال بميرند ، و ليكن نكنند . گفتند : چرا ؟ گفت : براى آن كه نخواهند آن چه خداى دوست ندارد . آن گاه از اجابت حق تعالى چيزها ياد كرد كه ذكر آن نتوان كرد ، تا گفت : اگر نخواهند قيامت را ، قيامت را قايم نگرداند . و اين كارها در نفس خود ممكن است . و كسى كه از آن بهرهاى ندارد نبايد كه از تصديق و ايمان به امكان آن خالى باشد ، چه قدرت واسع است ، و فضل عظيم ، و عجايب ملك و ملكوت بسيار ، و مقدورات [ 467 ] بارى تعالى بىنهايت ، و فضل او بر بندگان گزيده بىغايت . و براى آن بايزيد گفتى : اگر مناجات موسى و روحانيت عيسى و خلّت إبراهيم تو را دهد ، وراى آن بطلب ، چه نزديك او فوق آن أضعاف مضاعف هست . و اگر بيارامى تو را بدان مشغول كند . و اين بلا در مثل ايشان است و كسى كه در مثل حال ايشان بود ، چه ايشان بهترانند ، پس بهتران بهتران . و يكى از عارفان گفت : چهل حورا به من نمودند ، ايشان را ديدم كه در هوا مىرفتند [ در ] جامههايى از زر و نقره و جواهر كه از آن آواز مىآمد و به ايشان مىپيچيد ، پس يك نظر در ايشان بنگريستم ، چهل روز مرا عقوبت فرمودند . آن گاه پس از آن هشتاد حورا به من نمودند كه در حسن و جمال فوق ايشان بودند ، و مرا گفتند در ايشان نگر ! من سجده كردم و در سجده چشم فرو خوابانيدم تا نگريسته نشود ، و گفتم : بازداشت خواهم به تو از آن چه جز تو است ، و مرا بديشان حاجت نيست . و همواره تضرع مىنمودم تا ايشان را از من صرف گردانيد . پس امثال اين [ مكاشفتها ] را نبايد كه مؤمن انكار كند بر آن چه از مثل آن مفلس باشد . چه اگر هيچ كس نگرود مگر بر آن چه در دل سخت و نفس تاريك خود مشاهده كند ، مجال ايمان بر او نيك تنگ شود . بلكه اين حالهايى است كه پس از گذشتن عقبهها و دريافتن مقامهاى بسيار ظاهر شود ،